اول
بازار شلوغ بود؛ مثل دم عید هر سال. مغازهها پر مشتری بودن و جلوی بساط دستفروشها پر مشتری. یکی لباس میفروخت، یکی روسری، یکی اسباببازی و پدر پیری اسکاچ.
خوشحال از اینکه همهی اونایی که امیدشون به بساط دم عید بود فرصت فروش دارن، آرزو کرد همه بتونن حسابی بفروشن؛ حتی اون پدر پیر که آرزو داشت وسط این شلوغی خریدای نوروز، همه سیم ظرفشویی کم داشته باشن و ازش بخرن.
دوم
داشت برای تحویل سال نو آماده میشد که فهمید ژیلت نداره. دستی به صورتش کشید. به نظر خیلی واجب نبود. به خودش گفت بعدا میگیرم.
مامان گفت آینهی کوچیک برای سفرهی هفتسین شکسته و نشونی داد فلان جا بری پیدا میشه.
سوم
آینه رو خرید. به یاد اون پدر پیر افتاد: «همهی اسکاچاشو فروخته؟ دو ساعت بیشتر تا تحویل نمونده. یه سر بزنم ببینم اگه هنوزم هست منم ازش بخرم، شاید زودتر بره خونه.»
رفت سمت بازار. به درختی تکیه داده بود و اسکاچ در دست دوروبر رو میگشت پی مشتری.
رفت سمتش. لبخندی زد و اونی که دستش بود رو آورد سمتش و گفت بفرما قابلی نداره.
اسکاچ نبود؛ ژیلت بود.
#داستانک
✚ ۳ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۵
https://www.amasoudfam.ir/thestyle/therangz.jpg
3/23/2026 11:25:26 AM
3/23/2026 11:25:26 AM