«

‍ شهرهای سیستان و بلوچستان با هم خیلی فاصله دارند، جاده‌هایشان خیلی پر تردد نیستند، گاهی تویوتاهای بدون پلاک و چرب و چیلی که بارشان گازوئیل و بنزین است مثل گلوله از کنارت رد می‌شوند، جاهایی هم تابلو زده‌اند: محل عبور شتر!

شترها خیلی خونسرد یک نفری یا چند نفری از جاده رد می‌شوند، گاهی هم خوششان می‌آید و وسط آسفالت می‌نشینند! هر سال تقریباً تصادف خودروها در شب یا روز با شترها کشته می‌دهد. چند سال قبل دکتر محسن قربانی پزشکی که از دوران طرح خود از نیک‌شهر برمی‌گشته با گله شترها تصادف کرده و دچار ضایعه شدید نخاعی شده و علیرغم این عکس‌های یادگاری با پرفسور سمیعی وضعیت جسمی و روحی و مالی خوبی ندارد.

ماجرا تلخ است، اگر یک روز فالگیری کف دست محسن قربانی را می‌دید و می‌گفت تو پزشکی قبول می‌شی، میری دانشگاه، بعد از هشت سال حین طرح با شتر تصادف می‌کنی و ... شاید لبخند می‌زد و می‌گفت مگه میشه؟!

فاروج اسم شهری در استان خراسان شمالی است. حین رانندگی در شهر احساس می‌کنی ماشین افتاده توی یک فروشگاه بزرگ خشکبار که ته ندارد! اطراف جاده گونی گونی گردو و بادام و ... ریخته‌اند. تمام مغازه‌ها انگار در یک تئاتر خیابانی با هم، همدستی کرده‌اند، این همه گردو‌ و بادام؟

چندی قبل راننده یک خودرو در نزدیکی فاروج زیر تابلوی خوشامدگویی جان باخت! پلیس اعلام کرد باد شدید باعث شده تابلوی بزرگ که پیچ و مهره پایه‌اش فرسوده شده سقوط کند روی خودرو و تمام!

انگار تابلو سالها، ماه‌ها، هفته‌ها، روزها، ساعت‌ها، دقیقه‌ها و‌ ثانیه‌ها صبر کرده، کمین کرده، هی اجازه داده ماشین‌ها رد بشوند، باد رد بشود و بعد درست در یک لحظه روی سقف یک ماشین افتاده و تمام ...

شبیه قصه‌های هزار و یک‌شب است، اینکه عزراییل شهر به شهر دنبال یک نفر می‌گشته تا جانش را بگیرد.

مدتهاست موقع رانندگی وقتی از زیر تابلوهای بزرگ، پل‌های زنگ‌زده، درختان بلند رد می‌شوم فکر می‌کنم نکند کمین کرده‌اند باز ...

زندگی چیز غریبی است، تلاش می‌کنیم عاقلانه رفتار کنیم، منطقی تصمیم بگیریم، با هوشمندی از مشکلات رد شویم بعد یک شتر، یک تابلوی خوشامدگویی، یک درخت، یک تکه شیشه رها شده روی جاده که لاستیک را می‌ترکاند ... تمام مسیر زندگی‌مان را عوض می‌کند!

زندگی خیلی روی هواست، زیر پایمان خیلی سست است، نفسِ مرگ پشت گوش‌مان است ... و باز فکر می‌کنیم تا ابد وقت داریم، آزار می‌دهیم‌‌ و زهر می‌ریزیم به وجود هم و همه چیز را زیادی جدی می‌گیریم!»

✍احسان محمدی

از کانال تلگرام chelsalegi

#مرگ

#زندگی

پیوند کوتاه: drngz.ir/he1vT در اینستاگرام

.

‍ اول. مرگ پایان آدمی‌ست. هر چه غیر از این بگویند، نادیده گرفتن بخشی از واقعیت است. آدمی‌زاد با مرگ، دیگر نیست. این نبودن، شاید واقعی‌ترین چیز این جهان است. پس چه حیف که علی لندی را امروز قرار است زیر خاک کنند. ما فقط یک دانه علی لندی داشتیم.

دوم. خاک سرد نیست. همین دیروز عکسی آمده بود از یک پدر، بر سر مزار یکی از کشته‌شدگان آبان خونین نود و هشت . پدر، پیر شده بود. اگر کلمه پیر بتواند به طور شایسته‌ای آن قاب را توصیف کند. خاک سرد نیست مردم. داغ، اگر داغ باشد، روی دل می‌ماند. پس بیچاره مادر علی. بیچاره پدرش. دسته گل پانزده ساله‌شان سوخت. نمرد. سوخت.

سوم. خبرها را سرسری نخوانید. خبرها مهم‌اند. شمرده شمرده بخوانید. یک بچه متولد هشتاد و پنج رفته بوده خانه خاله‌اش مهمانی. خانه همسایه آتش گرفته است. دویده و رفته داخل خانه و دو همسایه را بیرون کشیده و خودش نود درصد سوخته است. تک تک این کلمات مهم هستند. مخصوصا مهمانی. بچه رفته بوده بازی کند. خوش بگذراند.

چهارم. یک بار دیگر نوشتم که آدم‌ها در زندگی بنده انتخاب‌هایشان هستند. آدمی را، زندگی‌اش را، ننگ و نامش را همین انتخاب‌ها می‌سازند. علی می‌توانست بایستد و غصه بخورد. می‌توانست موبایلش را دربیاورد و فیلم بگیرد. ولی رفت توی دل آتش. این‌ها مهم است. راحت از آن نگذرید.

پنجم. دهه‌بازی رفته توی خون ما. ولی همه‌اش یک بازی مسخره است. منجلابی که امروز در آن دست و پا می‌زنیم را یک مشت مدیر بنجل دهه سی و‌ چهلی ساختند.‌ قهرمان امروزمان ولی متولد دهه هشتاد است. برعکسش هم می‌شود. آدم‌ها صفر نیستند که برای معنادار شدن، نیاز به عدد داشته باشند.

ششم. ما از آتش خاطره کم نداریم. از چهارشنبه سوری عید بگیر تا آقای ایمنی که به ما می‌گفت دست زدن به کبریت چقدر می‌تواند خطرناک باشد. ولی بیایید به خاطر سانچی، به خاطر پلاسکو، به خاطر بیمارستان مهر سینای تهران، به خاطر انفجار بیروت و به خاطر خیلی چیزهای دیگر از آتش متنفر باشیم. به خاطر علی لااقل متنفر باشیم از این چیز گندی که شاید ما را نسوزانده ولی داغ روی دل ما هم گذاشته است.

و هفتم. در زندگی هر کاری کرده باشی، قاب آخرت مهم‌ترین قاب است از نظر من. مهم است که آدمی چجوری و برای چه چیزی می‌میرد. مرگ اگر حق است که هست و اگر آدمی بالاخره می‌میرد، پس چه خوب که آدمی این‌طوری بمیرد. برای نجات دادن جان یک انسان دیگر. افتاده در آتش. جوری که برایت یگان دژبان خبر کنند. به جای خود. خبردار. احترام بگذارید به علی آقایمان. قهرمان پانزده ساله از ایذه. فرمانده این روزهای لشکر پیاده سوگ جمعی ما.

✍مصطفی آرانی

#مرگ

پیوند کوتاه: drngz.ir/gyWuL در اینستاگرام

نام:
راه ارتباط با شما:  (خصوصی)
متن پیام: