یه وقتایی برام سوال بود که فرق حسادت و غبطه چیه. یعنی چطوری می‌شه که آدم فقط غبطه بخوره و حسودی نکنه! اما وقتی اون آدمایی رو می‌بینم که به معنای واقعی نقش مهمی در خوب کردن حال دیگران داشتن، فقط و فقط غبطه می‌خورم. از ته دل حسرت می‌خورم که خوش به حالشون. دکتر حسین بهاروند یکی از هموناست.

#غبطه


یکی از راه‌هایی که می‌تونی مطمئن شی چیزی رو خوب بلدی اینه که در موردش حرف بزنی یا بنویسی تا اگه مشکلی هست خودش رو نشون بده. برای همین معلم بودن خوبه. چون هم یاد می‌دی و هم یاد می‌گیری. جلسات مشاوره و تراپی هم برای همین خوبه که از حال خودت حرف می‌زنی و شاید حتی تازه خودت متوجه می‌شی چه نظری در مورد چه مسئله‌ای داری!

در مورد برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری هم همیشه این توصیه وجود داره که در موردشون بنویسیم. نوشتن تعهد بیشتری ایجاد می‌کنه و در ضمن چهارچوب بهتری برای تصمیم‌گیری می‌سازه. اگر هر شب برنامه‌های فردا رو در دفترچه‌یادداشتی بنویسیم، تازه شاید متوجه بشیم که در طول روز چقدر زمان خالی داریم که با روتین‌هایی مثل گوشی و تلویزیون و اینطورعادت‌ها پر می‌کنیم.

این خاصیت عادت هست که در تیررس توجه ما قرار ندارن و از قضا نقش مهمی بازی می‌کنن؛ مثل نفس کشیدن.

#عادت


ما در زندگی روزمره معمولا در مورد باورها و افکار خودمون یکی از سه نقش واعظ، دادستان یا سیاست‌مدار رو داریم. گاهی مثل واعظ از باورهای خودمون دفاع می‌کنیم، گاهی مثل دادستان سعی می‌کنیم نظر طرف مقابل رو رد کنیم، و بعضی وقت‌ها هم مثل سیاستمدار فقط دنبال جلب تایید دیگرانیم. اما پیشنهاد نویسنده‌ی کتاب «دوباره فکر کن» اینه که به‌جای این نقش‌ها، مثل یک دانشمند فکر کنیم؛ یعنی فرضیه داشته باشیم، اما همیشه آماده باشیم با دیدن شواهد جدید، نظرمون رو تغییر بدیم. این کتاب می‌گه توانایی تغییر دادن نظر، نه نشونه‌ی ضعف، بلکه یکی از مهم‌ترین مهارت‌های فکری هست. توضیح می‌ده که ما اغلب توی بحث‌ها دنبال برنده شدنیم، نه فهمیدن و همین باعث می‌شه به باورهایی بچسبیم که شاید دیگه برامون کار نمی‌کنن.

به نظرم شیوه‌ی پرسش‌گری سقراط هم همین بود. جایی که حقیقت نه در اصرار روی پاسخ، بلکه در مسیر پرسیدن و گفت‌وگو شکل می‌گرفت و می‌گیره همچنان. در قدیم (و شاید این روزها!) فیلسوف‌ها قدم می‌زدن، بحث می‌کردن و بیشتر از اینکه دنبال «درست بودن» باشن، دنبال «نزدیک‌تر شدن به فهم» بودن. این کتاب هم دقیقا همین رو یادآوری می‌کنه که شاید مهم‌ترین مهارت فکری، بلد بودن دوباره فکر کردنه.

«

مراقب گیر افتادن در قله‌ی کوه حماقت باشید. اعتمادبه‌نفس را با شایستگی اشتباه نگیرید. اثر دانینگ-کروگر یادآوری خوبی است درباره‌ی اینکه هرچه خودتان را شایسته‌تر بدانید، خطر اینکه خود را زیادی دست بالا بگیرید بیشتر می‌شود و همچنین خطر اینکه از پیشرفت بازبایستید. برای جلوگیری از اعتمادبه‌نفس کاذب نسبت به دانشتان، فکر کنید با چه دقتی می‌توانید موضوع معینی را توضیح دهید.

شبکه‌ی چالشی درست کنید، نه فقط شبکه‌ی پشتیبانی. داشتن طرفدارانی که تشویقتان می‌کنند مفید است، اما نیاز به منتقدانی که شما را به چالش بکشند دارید. بافکرترین منتقدانتان چه کسانی هستند؟ بعد از آنکه انها را شناسایی کردید، از انها بخواهید تفکرتان را زیر سوال ببرند.

بهترین شیوه‌ها را کنار بگذارید. بهترین شیوه‌ها چنان می‌نماید که جریان‌های ایده‌آل از پیش تثبیت شده‌اند. اگر می‌خواهیم کاری کنیم تا افراد مدام درباره‌ی شیوه‌ی کارشنان بازاندیشی کنند، شاید بهتر باشد مسئولیت‌پذیری نسبت به فرایند و تلاش مداوم برای یافتن شیوه‌های بهتر را اتخاذ کنیم.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

کتاب کتابخانه نیمه‌شب


در این تعطیلات جنگی که با تعطیلات نوروز ترکیب شد فرصت کردم کتاب «کتابخانه نیمه‌شب» از «مت هیگ» رو بخونم. داستان در مورد بخشی از زندگی «نورا سید» هست که تصمیم به خودکشی می‌گیره و ... «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی این کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه کرده بودی چی می‌شد ... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌ها رو از بین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟ ... هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به نوبه‌ی خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌های هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»

داستان در مورد همین حسرت‌ها و تصمیم‌ها و عواقب تصمیم‌هاست و اینکه «ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوتی هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان هست و همین جریان زندگی است که باید رویش توجه تمرکز کنیم.»

بعضی جملات کلیشه‌ای یا شعارگونه به نظر می‌رسن و برای همین لازم بوده در قالب داستانی متفاوت روایت بشن و کمک کنه از زاویه‌ی دیگه‌ای به این جملات فکر کنیم.

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

کتاب کتابخانه نیمه‌شب


اول

بازار شلوغ بود؛ مثل دم عید هر سال. مغازه‌ها پر مشتری بودن و جلوی بساط دستفروش‌ها پر مشتری. یکی لباس می‌فروخت، یکی روسری، یکی اسباب‌بازی و پدر پیری اسکاچ.

خوشحال از اینکه همه‌ی اونایی که امیدشون به بساط دم عید بود فرصت فروش دارن، آرزو کرد همه بتونن حسابی بفروشن؛ حتی اون پدر پیر که آرزو داشت وسط این شلوغی خریدای نوروز، همه سیم ظرفشویی کم داشته باشن و ازش بخرن.

دوم

داشت برای تحویل سال نو آماده می‌شد که فهمید ژیلت نداره. دستی به صورتش کشید. به نظر خیلی واجب نبود. به خودش گفت بعدا می‌گیرم.

مامان گفت آینه‌ی کوچیک برای سفره‌ی هفت‌سین شکسته و نشونی داد فلان جا بری پیدا می‌شه.

سوم

آینه رو خرید. به یاد اون پدر پیر افتاد: «همه‌ی اسکاچاشو فروخته؟ دو ساعت بیشتر تا تحویل نمونده. یه سر بزنم ببینم اگه هنوزم هست منم ازش بخرم، شاید زودتر بره خونه.»

رفت سمت بازار. به درختی تکیه داده بود و اسکاچ در دست دوروبر رو می‌گشت پی مشتری.

رفت سمتش. لبخندی زد و اونی که دستش بود رو آورد سمتش و گفت بفرما قابلی نداره.

اسکاچ نبود؛ ژیلت بود.

#داستانک