«
یک زندگی باید پرپیمان باشد. یعنی همه چیزش جور باشد. در یک زندگی باید به اندازهی کافی لذت برده باشی، رنج دیده باشی، مبارزه کرده باشی، جسورانه عاشق شده باشی، از خشم داد کشیده و بر میزی مشت کوبیده باشی، مست لایعقل از عشق شده باشی و در فراق و هجران درد و خماری کشیده باشی.
در بزم، اشک شوق ریخته و شلنگ انداز، فریاد و هلهلهی شادی سر داده باشی و در عزا، اشک اندوه ریخته باشی. نه خجل از پایکوبی شده باشی و نه سرافکنده از دیده شدن اشکهایت ... گاه روزهایی در زندگیات باشد که بر بستر پوچی افتاده باشی و حال دیدن هیچ چیز و هیچ کس را نداشته باشی. تنها و از تنها گریزان و گاه بیقرار حضور در میان جمع و شراکت در شادیها و غمهایشان. شبهای طولانی از رؤیایی بزرگ نتوانسته باشی به خواب بروی و نیمهشبان بلند شده باشی و راه رفته باشی و برعکس، شبهایی که اضطراب از فردا خواب را بر چشمت حرام کرده باشد و صبح، از بیخوابی، چهرهات به زردی و چشمهایت به سرخی نشسته باشد. بارها برای غلبه بر یأس و خستگی به خود گفته باشی: «یک گام، فقط یک گام دیگر بردار!». بارها شجاعت را در وجودت حس کرده باشی و خیره در چشم هیولاها نگریسته باشی. به شک افتاده باشی. یقین را در آغوش کشیده باشی. ماوراء را تجربه کرده باشی، با روحت آشنا شده باشی. با خودت آشنا شده باشی ... در مسیر زندگی، گاه کم آورده باشی و گاه بیمهابا بر تقدیرت شوریده باشی. لحظاتی دلت از خودت گرفته باشد و با خود قهر کرده باشی و بعد با خود آشتی کرده باشی و در نهایت توانسته باشی خود اصیل درونت را به تمامی متبلور کنی ... باید زخمهایی خورده باشی، نه چندان کم! ناسلامتی عرصهی زندگی به تعبیری میدان نبرد است و زخمهای تو زخمهایی باید باشند سزاوار جنگجویان. باید زمین خورده باشی و اگر دستی به یاریات نیامد، چه باک، تو دست زمین خورده را گرفته باشی.
آنگاه، بعد سالها، همهی این ماجراها، کوچکترین تا بزرگترینشان، بشود مایهی افتخار و آرامشت و بریزد در عمق نگاهت و بشود لبخندی محو بر گوشهی لبت، چهرهات مختص خودت بشود؛ خود خودت. بشوی همان آدمی که باید میشدی، همان آدمی که از ابتدا بنا بوده باشی. رفته باشی به همان راهی که تو را فرامیخوانده ... و رسیده باشی به همان جایی که در رؤیاهایت میخواستهای.
بعد به هنگام مرگ، در آن دم پیش از خاموشی ... وقتی در آن لحظات پایانی، آرام جانی زیر گوشت بپرسد: دوباره برایم از قصهات بگو! با بضاعت خود چه کردهای؟
تو با آخرین نفسهایت، زیر لب زمزمه کنی:
زندگی کردم؛ #یک_زندگی_کامل ...
»
- حسین مسلم