ما در زندگی روزمره معمولا در مورد باورها و افکار خودمون یکی از سه نقش واعظ، دادستان یا سیاست‌مدار رو داریم. گاهی مثل واعظ از باورهای خودمون دفاع می‌کنیم، گاهی مثل دادستان سعی می‌کنیم نظر طرف مقابل رو رد کنیم، و بعضی وقت‌ها هم مثل سیاستمدار فقط دنبال جلب تایید دیگرانیم. اما پیشنهاد نویسنده‌ی کتاب «دوباره فکر کن» اینه که به‌جای این نقش‌ها، مثل یک دانشمند فکر کنیم؛ یعنی فرضیه داشته باشیم، اما همیشه آماده باشیم با دیدن شواهد جدید، نظرمون رو تغییر بدیم. این کتاب می‌گه توانایی تغییر دادن نظر، نه نشونه‌ی ضعف، بلکه یکی از مهم‌ترین مهارت‌های فکری هست. توضیح می‌ده که ما اغلب توی بحث‌ها دنبال برنده شدنیم، نه فهمیدن و همین باعث می‌شه به باورهایی بچسبیم که شاید دیگه برامون کار نمی‌کنن.

به نظرم شیوه‌ی پرسش‌گری سقراط هم همین بود. جایی که حقیقت نه در اصرار روی پاسخ، بلکه در مسیر پرسیدن و گفت‌وگو شکل می‌گرفت و می‌گیره همچنان. در قدیم (و شاید این روزها!) فیلسوف‌ها قدم می‌زدن، بحث می‌کردن و بیشتر از اینکه دنبال «درست بودن» باشن، دنبال «نزدیک‌تر شدن به فهم» بودن. این کتاب هم دقیقا همین رو یادآوری می‌کنه که شاید مهم‌ترین مهارت فکری، بلد بودن دوباره فکر کردنه.

«

مراقب گیر افتادن در قله‌ی کوه حماقت باشید. اعتمادبه‌نفس را با شایستگی اشتباه نگیرید. اثر دانینگ-کروگر یادآوری خوبی است درباره‌ی اینکه هرچه خودتان را شایسته‌تر بدانید، خطر اینکه خود را زیادی دست بالا بگیرید بیشتر می‌شود و همچنین خطر اینکه از پیشرفت بازبایستید. برای جلوگیری از اعتمادبه‌نفس کاذب نسبت به دانشتان، فکر کنید با چه دقتی می‌توانید موضوع معینی را توضیح دهید.

شبکه‌ی چالشی درست کنید، نه فقط شبکه‌ی پشتیبانی. داشتن طرفدارانی که تشویقتان می‌کنند مفید است، اما نیاز به منتقدانی که شما را به چالش بکشند دارید. بافکرترین منتقدانتان چه کسانی هستند؟ بعد از آنکه انها را شناسایی کردید، از انها بخواهید تفکرتان را زیر سوال ببرند.

بهترین شیوه‌ها را کنار بگذارید. بهترین شیوه‌ها چنان می‌نماید که جریان‌های ایده‌آل از پیش تثبیت شده‌اند. اگر می‌خواهیم کاری کنیم تا افراد مدام درباره‌ی شیوه‌ی کارشنان بازاندیشی کنند، شاید بهتر باشد مسئولیت‌پذیری نسبت به فرایند و تلاش مداوم برای یافتن شیوه‌های بهتر را اتخاذ کنیم.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

کتاب کتابخانه نیمه‌شب

پیوند کوتاه: drngz.ir/h66pv در لینکدین

در این تعطیلات جنگی که با تعطیلات نوروز ترکیب شد فرصت کردم کتاب «کتابخانه نیمه‌شب» از «مت هیگ» رو بخونم. داستان در مورد بخشی از زندگی «نورا سید» هست که تصمیم به خودکشی می‌گیره و ... «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی این کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه کرده بودی چی می‌شد ... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌ها رو از بین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟ ... هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به نوبه‌ی خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌های هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»

داستان در مورد همین حسرت‌ها و تصمیم‌ها و عواقب تصمیم‌هاست و اینکه «ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوتی هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان هست و همین جریان زندگی است که باید رویش توجه تمرکز کنیم.»

بعضی جملات کلیشه‌ای یا شعارگونه به نظر می‌رسن و برای همین لازم بوده در قالب داستانی متفاوت روایت بشن و کمک کنه از زاویه‌ی دیگه‌ای به این جملات فکر کنیم.

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

کتاب کتابخانه نیمه‌شب

پیوند کوتاه: drngz.ir/snSIH

«

چرا تکرار عادت‌های بد این‌قدر راحت است و ایجاد عادت‌های خوب، سخت؟ اغلب احساس می‌کنیم حتی با تلاش صادقانه و هجوم گاه‌وبی‌گاه انگیزه، ادامه دادن به عادت‌های خوب بیش‌تر از چند روز مشکل است. عادت‌هایی مثل ورزش، مدیتیشن، ثبت خاطرات روزانه و آشپزی فقط یکی دو روز منطقی به نظر می‌آیند و بعد به چشم دردسر به آنها نگاه می‌کنیم. تغییر دادن عادت‌ها به دو دلیل مشکل است. یکی اینکه سعی می‌کنیم عامل‌های اشتباه را تغییر دهیم، و دیگر آنکه سعی می‌کنیم عادت‌ها را به شکل غلط تغییر دهیم.

اولین اشتباه این است که سعی می‌کنید چیزهایی را تغییر بدهید که نباید. برای اینکه موضوع را بهتر درک کنید، این نکته را در نظر بگیرید که تغییرات در سه سطح رخ می‌دهند. می‌توانید آن‌ها را مثل لایه‌های پیاز تصور کنید. لایه‌ی اول تغییر دادن نتایج است. در این سطح مسئله‌ی اصلی تغییر دادن نتیجه است؛ مواردی مانند کم کردن وزن، منتشر کردن کتاب یا قهرمان شدن. بیشتر اهدافی که فرد برای خودش در نظر می‌گیرد در این سطح دسته‌بندی می‌شوند. لایه‌ی دوم تغییر در فرآیند است. در این سطح مسئله اصلی تغییر دادن عادت‌ها و سیستم‌های کار است؛ مثلا دنبال کردن فرآیند تمرینی جدید در باشگاه، مرتب کردن میز کار برای رسیدن به نتیجه‌ی بهتر، و تمرکز بیشتر روی مدیتیشن. بیشتر عادت‌های فرد در این سطح قرار می‌گیرند. لایه‌ی سوم و عمیق‌ترین لایه تغییر هویت است. در این سطح مسئله‌ی اصلی تغییر دادن عقاید است؛ یعنی دیدگاه فرد به جهان، تصویری که از خودش در ذهن دارد و قضاوت درباره‌ی خودش و دیگران. بیشتر باورهها، فرضیات و جانب‌داری‌ها به این لایه مربوط هستند. «نتیجه» همان چیزی است که به دست می‌آید و «فرآیند» نحوه‌ی انجام کار است. «هویت» نیز باور ما به امور است.

وقتی پای عادت‌های ماندگار و مسئله‌ی ساختن سیستم بهبود یک درصدی در میان باشد، مسئله این نیست که سطحی بهتر یا بدتر از دیگران است. هر سطح از تغییرات به اندازه‌ی خود مفید است. مشکل اصلی «جهت» تغییر است. خیلی از ما فرآیند تغییر در عادت‌هایمان را با تمرکز روی چیزی که می‌خواهیم به دست بیاوریم شروع می‌کنیم. این کار ما را به عادت‌های مبتنی بر نتیجه می‌رساند. راه جایگزین این است که عادت‌هایی مبتی بر هویت بسازیم. در این رویکرد، کار را با تمرکز کردن روی اینکه «چه کسی» می‌خواهیم باشیم شروع می‌کنیم.

تصور کنید دو نفر می‌خواهند در مقابل میل به سیگار کشیدن مقاومت کنند. وقتی به آنها سیگار تعارف می‌کنند، اولی می‌گوید: «نه، ممنون. دارم سعی می‌کنم بذارم کنار.» به نظر پاسخی منطقی است. ولی او هنوز باور دارد آدمی سیگاری است که دارد تلاش می‌کند آدم دیگری باشد. امیدوار است رفتارش تغییر کند؛ ولی هنوز هم با همان اعتقادهای قدیمی زندگی می‌کند. دومی هم دست تعارف‌کننده را رد می‌کند. ولی می‌گوید: «نه، ممنون. سیگاری نیستم.» این فقط یک تفاوت کوچک است. ولی در این جمله می‌توانید تغییری را در هویت حس کنید. سیگار کشیدن بخشی از زندگی گذشته‌ی او بوده، نه زندگی فعلی‌اش. اون دیگر خودش را سیگاری نمی‌داند.

بیشتر آدم‌هایی که در پی بهبود هستند، حتی به فکر تغییر دادن هویت نمی‌افتند و فقط فکر می‌کنند «می‌خواهم لاغر باشم (نتیجه) و اگر به رژیم بچسبم حتما لاغر می‌شوم (فرآیند).». آنها هدف تعیین می‌کنند و فرآیند رسیدن به آن هدف را معین می‌کنند، بدون اینکه به عقایدی که محرک اصلی اعمالشان هستند فکر کنند. رفتاری که با خود واقعی ناهمخوانی دارد، پایدار نخواهد بود. ممکن است پول بیشتری بخواهید؛ ولی هویت شما هویت آدمی است که خرجش بیشتر از دخلش است و به همین خاطر مدام به سمت خرج کردن بیشتر از میزان آمد کشیده می‌شود. ممکن است به دنبال سلامت باشید، ولی اگر همچنان راحتی برایتان اولویت بیشتری داشته باشد تا سلامتی، مدام به سمت تنبلی بیشتر کشیده می‌شوید تا ورزش کردن. وقتی عقاید پشت عادت‌های گذشته را تغییر ندهید، تغییر عادت سخت خواهد بود. هدف جدید و نقشه‌ی جدید دارید، ولی هنوز آن «کسی» را که هستید تغییر نداده‌اید.

بالاترین نوع انگیزش درونی وقتی است که عادتی به بخشی از هویت شما تبدیل می‌شود. این که بگویم من آدمی هست که فلان چیز را «می‌خواهد» یک چیز است و این که بگویم من چنین آدمی «هستم» چیز کاملا متفاوتی است. هرچه بیشتر به جنبه‌ی خاصی از هویتتان افتخار کنید، انگیزه‌ی بیشتری برای حفظ عادت‌های مرتبط با آن پیدا می‌کنید. اگر زیبایی موهایتان باعث افتخارتان است، همه جور عادتی برای مراقبت و حفظ زیبایی موهایتان پیدا می‌کنید. اگر به اندازه‌ی عضلات بازویتان افتخار کنید، حتما دقت می‌کنید که حتی یک روز در هفته هم در تمرین ویژه‌ی بالاتنه غیبت نکنید. وقتی پای حس افتخار در میان باشد، دیگر با چنگ و دندان برای حفظ عادت‌های مرتبط با آن می‌جنگید.

در اینجا یک سوال مهم مطرح می‌شود: جهان‌بینی و عقایدی که تا این حد روی رفتارهای شما تاثیر می‌گذارند، خودشان از کجا می‌آیند؟ هویت شما دقیقا چطور شکل می‌گیرد و چطور می‌توانید روی جنبه‌های جدید هویت که به نفعتان عمل می‌کنند، تمرکز کنید تا به تدریج بخش‌هایی که مانع پیشرفتتان می‌شوند، از بین بروند؟

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

کتاب خرده عادت‌ها

پیوند کوتاه: drngz.ir/OixUv

«

در طول این سال‌ها سوالات زیادی درباره‌ی قانون پنج ثانیه پرسیده‌اند. می‌خواهم مقدمه‌ی استفاده از این قانون را با پاسخ به بعضی از پرتکرارترین سوالاتی که درباره‌ی این ابزار معرکه دریافت کرده‌ام، شروع کنم. این قانون ابزار فراشناختی ساده و تاییده‌شده‌ای با پژوهش‌های مختلف است که تغییر رفتاری سریع و دیرپایی ایجاد می‌کند ...

استفاده از این قانون کار ساده‌ای است. هروقت که حس کردید غریزه‌تان برای انجام کاری در راستای هدف یا تعهدی به جوش آمد یا لحظه‌ای که حس کردید در انجام کاری که می‌دانید باید انجام دهید، تعلل می‌کنید، از این قانون استفاده کنید. با خود به شکل معکوس بشمارید ۵ ... ۴ ... ۳ ... ۲ ... ۱ ... شمردن کمکتان می‌کند که بر هر هدف یا تعهدتان تمرکز کنید و حواستان را از تشویق‌ها، خیالات و ترس‌های ذهنی‌تان پرت می‌کند. همین که به یک رسیدید، حرکت کنید. همین‌قدر ساده است، اما بگذارید یک بار دیگر بر این موضوع تاکید کنم. هر وقت کاری هست که می‌دانید باید انجام دهید، اما دچار عدم قطعیت، ترس یا سراسیمگی شده‌اید، با شمارش معکوس ۵-۴-۳-۲-۱ مهار امور را به دست بگیرید. این کار ذهنتان را ساکت می‌کند. سپس وقتی به یک رسیدید، حرکت کنید.

شمردن و حرکت کردن کنش هستند. وقتی به خودتان بیاموزید که در مواقعی که به طور معمول با فکر کردن خود را متوقف می‌کنید، دست به عمل بزنید، می‌توانید تغییر شگرفی ایجاد کنید. شمارش معکوس چند کار مهم را همزمان انجام می‌دهد. حواستان را از نگرانی‌ها پرت می‌کند، توجه‌تان را به آنچه باید انجام دهید معطوف می‌کند، شما را به عمل وامی‌دارد، و عادات تعلل، فکر کردن زیادی و مانع خود شدن را مختل می‌کند.

شاید برایتان سوال شده باشد که اگر به جای معکوس رو به جلو بشمرید، این قانون باز هم جواب می‌دهد یا نه. پاسخ منفی است؛ کار نمی‌کند ... من هم متوجه شده‌ام که اگر از یک تا پنج بشمرم جواب نمی‌دهد. اگر این کار را بکنم، وسوسه می‌شوم که بگویم شش و بعد عمل متوقف می‌شود. باید از پنج تا یک بشمرم. چون کلمه‌ی بعدی بعد از یک در ذهنم «پرتاب» است و این کلمه قطعا کلمه‌ای برای عمل است.

چرا اسمش قانون ۵ ثانیه است؟ من آن را قانون پنج ثانیه نامیدم چون آن صبحی که برای اولین بار از آن استفاده کردم، اولین چیزی بود که به ذهنم خطور کرد و همین اسم رویش ماند. یادتان هست که شب قبلش پرتاب موشکی را دیده بودم و با خودم فکر کردم «من هم خودم را از رختخواب به بیرون پرتاب می‌کنم، مثل یک موشک!». صبح روز بعد معکوس شمردم ۵-۴-۳-۲-۱. چون ناسا هر وقت که فضاپیمایی را پرتاب می‌کند، همین کار را می‌کند.

این قانون شبیه شعار «فقط انجام بده» نایک است. تفاوت بین این قانون و قانون پنج ثانیه ساده است. شعار نایک یک مفهوم است؛ کاری که باید انجام دهید. قانون پنج ثانیه ابزار است؛ روشی برای وادار کردن خودتان برای انجام آن. اینکه «فقط انجام بده» معروف‌ترین شعار در دنیا است و در همه‌ی فرهنگ‌ها همدلی را برمی‌انگیزد، دلیل دارد. می‌دانید چه چیزی این شعار را اینقدر قدرتمند می‌کند؟ کلمه‌ی «فقط». کلمه‌ی فقط در این شعار هست، چون نایک چیزی را فهمیده است که ما در این کتاب خیلی درباره‌اش حرف زده‌ایم: درست پیش از این که عمل کنیم، اول باز می‌ایستیم و فکر می‌کنیم. «فقط انجامش بده» تصدیق می‌کند همه‌ی ما برای وادار کردن خود به بهتر بودن و بهتر عمل کردن تقلا می‌کنیم. همه‌ی ما ما پیش از این که دست به کار شویم، تعلل می‌کنیم و با احساساتمان کشتی می‌گیرم. کلمه‌ی فقط می‌گوید که تنها نیستیم. هر کدام از ما این تعلل‌های کوچک را دارد. ... این شعار تصدیق می‌کند که شما بهانه‌ها و ترس‌هایی دارید و نایک شما را تشویق می‌کند که از این ترس‌ها بزرگ‌تر باشید. بی‌خیال، بهش فکر نکن، فقط انجامش بده. می‌دانم خسته‌ای، فقط انجامش بده. می‌دانم ترسیده‌ای، فقط انجامش بده ...

چرا چیزی به این سادگی جواب می‌دهد؟ این قانون جواب می‌دهد، چون خیلی ساده است. مغز شما به روش‌های گوناگونی کنشتان به عمل را می‌کُشد. برخی از محبوب‌ترین محققان، اساتید و متفکران من کتاب‌های پرفروشی نوشته‌اند و تدتاک‌های شکوهمندی ارائه داده‌اند که به تفصیل شرح می‌دهند ذهن خود ما چگونه با مجموعه‌ی ظاهرا بی‌پایانی از حقه‌ها به ما خیانت می‌کند. سوگیری شناختی، تناقض انتخاب، سیستم ایمنی روانی و اثر نورافکن از جمله‌ی این حقه‌ها هستند. چیزی که این محققان بزرگ به من آموخته‌اند این است که همان لحظه‌ای که می‌خواهید تغییر کنید، عادتی را ترک کنید، یا کاری سخت یا ترسناک انجام دهید، مغزتان دست‌به‌کار متوقف کردن شما می‌شود. در واقع، ذهنتان شما رو گول می‌زند که به اول تا آخر چیزها فکر کنید. همین که گول بخورید و مشغول این کار شوید، اسیر افکارتان می‌شوید. ذهنتان میلیون‌ها راه بلد است که شما را از عمل کردن منصرف کند. این دلیل عصب‌شناختی سخت بودن تغییر است.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

کتاب قانون پنج ثانیه

پیوند کوتاه: drngz.ir/IwpR7

«

همه میل داریم فکر کنیم امور را همانگونه که هست میبینیم و موجوداتی واقع‌بین هستیم. حالا آنکه چنین نیست. جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که خود هستیم یا آنگونه که شرطی شده‌ایم می‌بینیم. به محض این که برای توصیف آنچه می بینیم لب به سخن می‌گشاییم، خود را توصیف می کنیم؛ نگرش‌ها و برداشت‌های خودمان را. وقتی دیگران با ما مخالفت می‌کنند، بی‌درنگ فکر می‌کنیم، اشکالی در آنها وجود دارد. اما همانطور که این «نمایش نگرش و ادراک نشان» می‌دهد، افراد صمیمی و صادقی که ذهنی روشن دارند نیز امور را به شیوهای متفاوت می‌بیند. هر یک از طریق عینک تجربه منحصر به فرد خودش.

این بدان معنا نیست که واقعیت وجود ندارد. در نمایش نگرش و ادراک، دو نفر که نخست از طریق تصاویری متفاوت شرطی شده بودند، با هم به تصویر سوم می‌نگرند. اکنون هر دو به واقعیتی مشابه نگاه می‌کنند؛ به خطوط سیاه و فضاهای سفید و هر دو این واقعیت را تصدیق می‌کند. اما تفسیر هر یک از این افراد از واقعیت نمایانگر تجربه‌های پیشین است و واقعیات بدون تفسیر آنها به خودی خود معنایی ندارد.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/Bocsx

اگر از آثاری مثل «کیمیاگر» کوئلیو، «دنیای سوفی» گردر، «ضیافت» افلاطون یا حتی «کافه پیانو» فرهاد جعفری و «روی ماه خداوند را ببوس» مصطفی مستوری که در قالب قصه و به صورت دیالوگ یا نمادین، مباحث فلسفی، جامعه‌شناسی، روانشناسی و امثالهم رو روایت می‌کنن و باعث می‌شن آدم به فکر فرو بره خوشتون می‌یاد، شاید از «کافه‌ای به نام چرا» هم خوشتون بیاد!

البته نه از این بابت که حرف تازه‌ای می‌زنه یا مثل بعضی از اثرهای بالا روایت داستانی فوق‌العاده جذابی داره. حتی شاید بعضی از حرف‌ها شعارگونه به نظر برسه و بگیم از قبل خبر داشتیم. ولی خب نمی‌شه صورت مسئله رو پاک کرد که ما معمولا زیادی در زندگی روزمره غرق می‌شیم و فراموش می‌کنیم کمی به حال خودمون فکر کنیم. مهم نیست در ایران و با چالش‌های وطن و امکانات محدود زندگی می‌کنیم یا ...

«

- مایک، یک مسئله هنوز برایم جا نیفتاده. چرا همه دنبال هدف خودشان نمی‌روند؟ چه چیزی آنها را از این مهم باز می‌دارد؟

- خوب، یکی از ساده‌ترین دلایل این است که خیلی از آدم‌ها هیچ وقت با مفهوم هدف وجود آشنا نمی‌شوند. به همین سادگی! بعضی از آنها مفهومش را درک می‌کنند، اما به آن ایمان ندارند. بعضی از مردم هم به دلیل تربیت، محیط یا باورهای نادرست طوری بار آمده‌اند که خیال می‌کنند اجازه‌ی تعقیب هدف وجودشان را ندارند. حتی آنهایی که احساس می‌کنند رسالتی دارند، و باور دارند که حق تعقیب و دستیابی به هدف وجودشان را دارند، باور نمی‌کنند این کار به این سادگی است که به توانایی خود ایمان داشته باشند و سپس آن را دنبال کنند.

...

تبلیغاتی که از کودکی در معرضشان قرار داریم این پیام را به ما منتقل می‌کند که رضایت و خوشبختی ناشی از کالاهایی است که به ما معرفی می‌کنند. واکنش ما نسبت به این تبلیغات چیست؟ طبیعتا به خرید بعضی از آن کالاها رو می‌آوریم تا صحت تبلیغات برایمان معلوم شود. مسئله این است که خریدن این کالاها مستلزم پول است. برای حل این مشکل شغلی برای خودمان دست و پا می‌کنیم. شاید این شغل مورد علاقه‌مان نباشد و شاید زمانی که صرف آن کار می‌کنیم آنگونه نباشد که دلمان می‌خواهد ساعت‌های زندگی‌مان را بگذاریم. اما به آن کار ادامه می‌دهیم تا بتوانیم هزینه‌ی چیزهایی را که خریده‌ایم، بپردازیم. به خودمان می‌گوییم این کار موقتی است و خیلی زود از آن دست خواهم کشید و به کار مورد علاقه‌مان مشغول خواهیم شد. اما مشکل اینجاست که چون از کارمان راضی نیستیم و زمان زیادی صرف آن می‌کنیم، نارضایتی‌مان بیشتر و بیشتر می‌شود.

در این بین، برای جبران این حقیقت که سرتاسر وقتمان را صرف کاری می‌کنیم که دلخواهمان نیست، به خرید کالاهای بیشتر رو می‌آوریم، به این امید که شاید آنچه در پیام‌های تبلیغاتی وعده داده شده است ذره‌ای حقیقت داشته باشد و این کالاها رضایتی برای برایمان به ارمغان آورند که زندگی کاری روزمره فاقد آن است. متاسفانه هر چه بیشتر می‌خریم، قسط و بدهی‌مان بیشتر می‌شود و از این رو باید زمان بیشتری را صرف کاری کنیم که سر سوزنی به آن علاقه نداریم. به این ترتیب نارضایتی‌مان بیشتر می‌شود، چون زمان کمتری برای انجام دادن کارهای مورد علاقه‌مان در اختیار داریم.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/3uepM در لینکدین

آخرین باری که به حرف‌های کسی گوش دادید کی بود؟ منظورم گوش دادن واقعی است، بدون اینکه به این فکر کنید که می‌خواهید بعدش چه بگویید، یا سرتان توی گوشی باشد یا بپرید وسط حرف‌هایش که نظرتان را بگویید. کی بود؟ و آخرین باری که کسی واقعا به حرف‌هایتان گوش داد کی بود؟ آیا آن‌قدر حواسش به حرف‌هایتان بود و جوابش آن‌قدر سنجیده بود که احساس کنید واقعا درک می‌شوید؟

گوش دادن کاری است که هر روز انجام می‌دهید، شاید هم نمی‌دهید. ممکن است گوش دادن را امری بدیهی بپندارید، اما اینکه چقدر خوب گوش بدهید، به چه کسی گوش بدهید، و تحت چه شرایطی این کار را بکنید، مسیر زندگی‌تان را رقم می‌زند - چه خوب، چه بد ... هر یک از ما حاصل چیزهایی هستیم که در زندگی دنبال می‌کنیم. صدای آرام‌بخش مادر، نجوای عاشق، راهنمایی مربی، تذکر استاد راهنما، سخنرانی رهبر، گوشه‌و‌کنایه‌های رقیب چیزهایی‌اند که ما را شکل می‌دهند و می‌سازند.

گوش دادن فقط این نیست که هنگام صحبت طرف مقابل زبانتان را نگه دارید. تقریبا برعکس این است. بخش اعظم گوش دادن در مورد این است که چگونه پاسخ دهید ... گوش دادن مسلما از حرف زدن ارزشمندتر است. به خاطر گوش ندادن جنگ‌ها به پا شده، ثروت‌ها بر باد رفته و دوستی‌ها از هم پاشیده است. این جمله‌ی کلوین کولیجُ معروف است که «هیچ کسی تا به حال به خاطر گوش دادن از کار بیکار نشده است». فقط با گوش دادن است که همراه می‌شویم، درک می‌کنیم، پیوند می‌یابیم، همدلی می‌کنیم و در مقام انسان رشد می‌کنیم ... فیلسوف یونان باستان، اپیکتتوس، می‌گوید: «طبیعت یک زبان اما دو گوش به انسان داده است، به امید اینکه دو برابر بیشتر از آنچه حرف می‌زنیم حرف‌های دیگران را بشنویم».

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

بسیاری از افراد معتقدند هنگام مواجهه با مرگ تغییرات ماندنی و چشمگیر در آنان بیشتر می‌شود. وقتی حدود ده سال روی بیمارانی که به علت سرطان رودرروی مرگ قرار گرفته بودند کار کردم، متوجه شدم بسیاری از آن‌ها به جای اینکه تسلیم یاس و ناامیدی شوند، به نحو شگفت‌انگیز و مفیدی متحول می‌شوند. زندگی خود را با رعایت حق تقدم‌ها دوباره برنامه‌ریزی می‌کنند و دیگر به چیزهای بی‌اهمیت بها نمی‌دهند. قدرت نه گفتن پیدا می‌کنند و کارهایی را که واقعا دوست ندارند انجام نمی‌دهند. با افرادی که دوست‌شان دارند صمیمانه‌تر ارتباط برقرار می‌کنند. آن‌ها از حقایق اساسی زندگی، تغییر فصول، زیبایی طبیعت و آخرین کریسمس یا سال جدیدی که پشت سر گذارده‌اند، از صمیم قلب قدردانی می‌کنند.

حتی بعضی از افراد با نگاه جدیدی که به زندگی پیدا کرده بودند، می‌گفتند ترس آن‌ها از مردم کمتر شده است، قدرت ریسک بیشتری پیدا کرده‌اند و از بابت طردشدگی، کمتر نگرانند. یکی از بیمارانم اظهارنظر خنده‌‌داری می‌کرد: «سرطان، روان‌رنجوری را درمان می‌کند.»

بیمار دیگری می‌گفت: «حیف که تا حالا منتظر ماندم. حالا که سراسر بدنم را سلول‌های سرطانی فرا گرفته، تازه یاد گرفتم چطور زندگی کنم!»

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

اگر از شما بپرسم «از زندگیت چی می‌خوای؟» و شما اینطور جواب دهید که «می‌خوام خوشحال باشم و یه خانواده‌ی خوب و یه کار دلخواه داشته باشم» پاسخ شما آنقدر متداول و حدس زدنی است که در واقع هیچ معنایی ندارد. هر کس از چیزی که احساس خوبی داشته باشد لذت خواهد برد. هر کسی دوست دارد زندگی بی‌دغدغه، شاد و آسانی داشته باشد، عاشق شود و روابط فوق‌العاده‌ای داشته باشد، زیبا و پولدار و نامدار و محترم و ستوده باشد و به چه مقامی برسد که وقتی وارد اتاقی می‌شود، مردم همچون رود نیل از هم شکافته شوند. هر کسی این را می‌خواهد. خواستن این کار راحتی است. سوال جالب‌توجه‌تر، سوالی که بیشتر مردم هیچ‌گاه به آن فکر نمی‌کنند، این است که «چه رنجی توی زندگیت می‌خوای؟ حاضری به خاطر چه چیزی توی زندگیت اذیت شی؟» چون به نظر می‌آید که پاسخ به این سوال نقش مهمی در زندگی ایفا می‌کند.

باید چیزی را انتخاب کنید. نمی‌توانید زندگی بی‌دردی داشته باشید. زندگی همیشه نمی‌تواند پر از گل‌های رز و اسب‌های تک‌شاخ باشد. لذت سوال آسانی است و تقریبا همه‌‌ی ما جواب مشابهی برای آن داریم. سوال جالب‌تر درد است. رنجی که می‌خواهید بر دوش بکشید چیست؟

هر چیزی که حاضرید برایش تقلا کنید هویت شما را تعریف می‌کند. اینجا صحبت قدرت اراده یا شجاعت نیست. این موعظه‌ی دیگری مانند نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود نیست. این ساده‌ترین و اساسی‌ترین اصل زندگی است: کوشش‌ها و کشمکش‌هایمان موفقیت‌هایمان را مشخص می‌کنند. مشکلات زاینده‌ی خوشحالی‌هایمان هستند، همراه با مشکلاتی کم‌آزارتر و فروکاسته‌تر.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/IynK2 در اینستاگرام

«

توما به دیوار کثیف حیاط نگاه می‌کرد و نمی‌دانست که این حال، احساس عصبی زودگذر است یا عشق؟ و در این شرایط که یک مرد واقعی می‌داند چگونه سریع تصمیم بگیرد، توما از شک و دودلی خود شرمسار بود. این تردید زیباترین لحظه‌ی عمرش را از هر معنایی تهی می‌ساخت. توما خود را سخت سرزنش می‌کرد، اما سرانجام دریافت که شک و تردید امری کاملا طبیعی است: آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد، آگاهی ندارد. زیرا زندگی یک بار بیشتر نیست و نمی‌توان آن را با زندگی‌های گذشته مقایسه کرد و یا در آینده اصلاح نمود.

- با ترزا بودن بهتر است یا تنها ماندن؟

هیچ وسیله‌ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد. زیرا هیچ مقایسه‌ای امکان‌پذیر نیست. در زندگی با همه‌چیز برای نخستین‌بار برخورد می‌کنیم. مثل هنرپیشه‌ای که بدون تمرین وارد صحنه شود.

ماجراهای عشقشان را مرور کرد. هفت سال پیش «اتفاقاً» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن زندگی می‌کرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آنجا خوانده شد. اما رئیس بخش «اتفاقاً» از بیماری سیاتیک رنج می‌برد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمان‌خانه‌ی شهر، او «اتفاقاً» به هتلی رفت که ترزا در آن کار می‌کرد. قبل از حرکت «اتفاقاً» چند دقیقه برای نوشیدن آب‌جو فرصت داشت. ترزا «اتفاقاً» وقت کارش بود و «اتفاقاً» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» شش‌گانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند. گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمی‌رفت.

توما از فکر این که برخورد او با ترزا نتیجه‌ی شش اتفاق نامحتمل بوده است دچار پریشانی شد. اما برعکس، آیا یک رویداد هر چه بیشتر اتفاقی باشد، مهم‌تر و پرمعناتر نیست؟ فقط «اتفاق» است که آن را می‌توان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرورت روی می‌دهد، آن چه که انتظارش می‌رود و روزانه تکرار می‌شود، چیزی ساکت و خاموش است. تنها «اتفاق» سخنگو است و همه می‌کوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند؛ همانگنه که کولی‌ها - در ته یک فنجان برای اشکالی که اثر قهوه به جای گذارده است - تعبیراتی می‌تراشند.

»

#کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم #معرفی_کتاب #بخشی_از_کتاب #کتاب

پیوند کوتاه: drngz.ir/yx1fD در اینستاگرام

«

یک زندانی که امید به آینده‌ی خود را از دست می‌داد، محکوم به نیستی و فنا می‌شد و با از دست دادن ایمان به آینده، تکیه‌گاه معنوی خود را نیز به یکباره از دست می‌داد. او خود باعث سقوط خویش می‌شد و گرفتار فرسودگی جسمانی و روانی می‌گردید و ناگهان این فروپاشیدگی تبدیل به بحرانی می‌شد که همه‌ی ما با نشانه‌های آن آشنا بودیم. همه بیم آن لحظه را داشتیم؛ اما نه برای خودمان که برای همقطارانمان. زیرا وقتی که شخصی خود گرفتار این بحران می‌شد، دیگر خود رنجی را احساس نمی‌کرد. معمولا هم شروع جریان چنین بود که زندانی یک روز صبح بلند نمی‌شد و لباس نمی‌پوشید و برای شستن خود و رژه‌ی صبحگاهی آماده نمی‌شد. التماس و تهدید و فشار سودی نداشت. همانجا روی زمین می‌خوابید و به سختی تکان می‌خورد. اگر علت این بحران بیماری بود، نمی‌گذاشت او را به بخش بیماران ببرند و هیچ کاری برای تسکین دردش نمی‌کرد و از دریافت هرگونه کمکی خودداری می‌ورزید. به عبارت دیگر، او زندگی را باخته بود. همانجا در بستر می‌شاشید و می‌رید و آنگاه در میان آنها می‌لولید و آن وقت دیگر چیزی آزارش نمی‌داد.

همانگونه که پیش‌تر یادآور شدم، هر تلاشی برای بازگرداندن و حفظ نیروی درونی زندانی در اردوگاه باید در جهت هدفی باشد برای زندگی آینده؛ چنانکه نیچه می‌گوید: «کسی که در زندگی خود چرایی برای زیستن داشته باشد، هر چگونه‌ای را پشت سر می‌گذارد.» و این می‌تواند یک شعار کاربردی برای درمان روانی بیماران و بهداشت درمانی زندانیان باشد. باید با هر فرصتی به زندانیان «یک چرا»، یعنی هدفی که به خاطر آن زنده باشند، بدهیم تا بتوانند «چگونگی» زندگی طاقت‌فرسای خود را تحمل‌پذیر سازند. وای بر آن کسی که دیگر مفهوم و معنایی در زندگی خود نمی‌یافت و هدف و مقصدی هم نداشت. چون خود را در چنین وضعیتی تهی می‌یافت، دیگر قادر به ادامه‌ی زندگی خود نبود و زود از پا درمی‌آمد. پاسخی که چنین فرد زندانی به همه‌ی هدف‌های امیدوارکننده‌ی خود می‌داد این بود که «من دیگر هیچ انتظاری از زندگی ندارم» و حال به چنین شخصی چه پاسخی می‌توان داد؟

»

#کتاب #معرفی_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

#ویکتور_فرانکل #انسان_در_جستجوی_معنا


«

ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی سیاه کوچولو یاد داده. اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته‌ام. مثلاً این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بیخودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه توی یک جا، هِی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟ ... آفتاب گرم می‌تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را بر پشت خود حس می‌کرد و لذت می‌برد. آرام و خوش، در سطح دریا شنا می‌کرد و به خودش می‌گفت: «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می‌توانم زندگی ‌کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شدم که می‌شوم، مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ...»

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

انسان در آغاز مرگ را نمی‌شناخت. تنها آنگاه که میوه‌ی ممنوع را به دهان گرفت، دریافت که خواهد مرد. گفته‌اند میوه‌ی ممنوع دانش بود. اما من می‌دیدم که همان مرگ بود. انسان چون خودش را برهنه دید، نتوانست باور کند که این طور بی‌سلاح و تسلیم است. و از همان آغاز، برهنه، اما نه تسلیم، در برابر مرگ ایستاد. پیش از آن اندیشه‌ای نداشت و پس از آن اندیشه‌اش جز مرگ نبود. انسان فریب خورده بود. مرگ را خورده بود! این بود که تمام توان و اندیشه‌اش را برای جستجوی راه گریز از مرگ، راه زندگی بی‌پایان، به کار گرفت. مرگ واداشتش که چنین ساز و برگ بسازد و تمدنی شکل دهد. او بود که شهوت زادن را در دل انسان نهاد. او جنگیدن برای ماندن را به انسان آموخت. مرگ مفهوم سود و زیان را به آدمی نشان داد. او کشتن را آسان نمایاند و با این همه خودش را در اندیشه‌ی انسان مجهول نگه داشت. چنین بود که انسان از تاریکی ترسید. برای او دیگر هیچ چیز وجود نداشت جز مرگ. شبحی مبهم از هستی‌اش شد که سراسر یک طناب بود. انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کرد، به هم می‌بست، بالا می‌کشید و دسته دسته یا تک تک، از قلبهاشان به آسمان می‌آویخت.

عمر جاوید آرزو شد؛ عشق شد؛ اسطوره شد؛ افسانه‌ی نامیرایان شد؛ خضر و الیاس شد؛ خدایان گوناگون را آفرید؛ اوزیریس شد؛ ادونیس شد؛ تموز شد؛ اوتناپیشتیم شد؛ کی‌خسرو شد؛ سه نطفه‌ی زرتشت شد؛ چشمه‌ی تاریکی شد.

مرگ خندید و ادامه داد: «چنین بود که فلسفه، زاده‌ی جفت ناهمگون دانش و تاریکی پدید آمد»

فیلسوفان آمدند و به نام‌ها و راه‌های گوناگون، زندگی بی‌مرگ را نوید دادند. بی‌خبر از این که «او» درون آنها بود و راهی برای گریز از درون نبود. زمان آن نیز رسید که فیلسوفان این را دریابند. بسیاری از آنان دیگر به مرگ حتی اندیشه هم نکردند. در گرداب فراموشی و تسلیم فرو رفتند و اما باز زاییدند و زاییدند.

- و چنین بود که از آغاز بشریت، اندیشه‌ی خود شما، به نام مرگ، در چنگال گرفته بودتان و نه بر مردگان که بر زندگان فرمان می‌راند. چرا که مرگ بر مردگان قدرتی ندارد.

نمی‌دانستم اگر انسان راز بی‌مرگی را دریابد، چه انگیزه‌ی دیگری برای زندگی خواهد داشت؟ برای بی‌مرگان دلم لرزید. من تنها در این سالیان کوتاه زندگی‌ام تنها بودم، آنان برای همه‌ی تاریخ!

«او» هرگز اندیشه فرمان روایی نداشت. نمی‌خواست محور تکامل انسان باشد. آن مرگ که بشر را چنین آشفته کرده بود، تنها یک کلام بود، نه مرگی که من هر دم کنارم می‌دیدم و چه سرزمینی است اندیشه‌ی آدمی. خودش می‌سازد، از ساخته‌اش می‌هراسد و خودش در برابرش سلاح می‌گیرد. شاید اگر چنین نبود، آدمی نبود.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

ملتی که این همه خود را بزرگ و سربلند می‌پندارد، ملتی که معتقد است دِین زیادی بر گردن پیشرفت و تمدن بشری دارد، واضح است که به هیچ روی نمی‌تواند بپذیرد عقب مانده است. هر نوع پذیرش، حتی صرف بحث پیرامون عقب‌ماندگی، فی‌الواقع آب سردی بر روی همه‌ی آن دسته گل‌ها و فخر و مباهات کردن‌های اغراق‌آمیز و غیرواقعی ما از خود و گذشته‌مان می‌ریزید ... شاید اگر ما در عالم واقعیت آنقدر عقب‌مانده نمی‌بودیم، دلیلی نمی‌داشت که منظما به گذشته و به تاریخ و فرهنگمان این همه ببالیم. همچنان که هیچیک از رهبران، نویسندگان یا رسانه‌های جمعی اروپایی، هندی، تایوانی یا آرژانتینی علی‌الدوام نمی‌گویند: ملت بزرگ نروژ، ملت قهرمان هند، تاریخ تابناک هلند، تمدن کهن تایوان، خدمات و تاثیرات دانشمندان و متفکرین آرژانتینی به بشریت و سایر دسته‌گل‌هایی که ما ایرانیان برای خودمان ارسال می‌کنیم.

بیش از نیم قرن از به راه افتادن تلویزیون و ۷۰ سال از تأسیس رادیو در ایران می‌گذرد. آیا حتی یک بار هم ظرف این ۷۰ سال اتفاق افتاده که رادیو یا تلویزیون چند نفر را دعوت کنند تا پیرامون موضوع عقب‌ماندگی ایران بحث نمایند؟

بر خلاف تصور بسیاری، همه‌ی آنان که خواسته‌اند تغییر دهند، تحول ایجاد کنند، اصلاح نمایند و بسازند، اتفاقا نیّتشان خیر بوده و با همه‌ی وجود خواسته‌اند تغییر دهند. عباس میرزا و امیرکبیر همانقدر می‌خواستند تغییر دهند و بنایی نو دراندازند که سپهسالار، مشروطه‌خواهان، هاشمی رفسنجانی و دوم خردادی‌ها. منتها پرسش اساسی آن است که پس چرا آن تحول بنیادی اتفاق نیفتاد؟

هرگاه سخن از مقوله‌ی عقب‌ماندگی - ولو در محال روشنفکری و آکادمیک - به میان می‌رود، بلافاصله اذهان به سوی نقش استعمارگران، امپریالیست‌ها و مهره‌ها و عوامل سرسپرده‌ی روس و انگلیس و جلوگیری از به ثمر نشستن استعدادهای لایزال خفته در این سرزمین متوجه می‌شود و توطئه‌های دشمنان این آب و خاک عامل اصلی عدم پیشرفت و عقب‌ماندگی ایران محسوب می‌شود. «ما چگونه ما شدیم» از معدود تلاش‌هایی است که به جای پرداختن به نظریه‌ی مشهور (و البته پرطرفدار) توطئه، بدون رفع اتهام و غسل تعمید استعمارگران و عوامل خارجی، سبب اصلی را در داخل این سرزمین و در میان عوامل تاریخی و جغرافیایی خاص ایران جستجو می‌کند و توطئه‌ها و دسیسه‌های عوامل خارجی را نه علت که معلول عقب ماندگی ایران می‌داند.

»

#صادق_زیباکلام #ما_چگونه_ما_شدیم

#از_خودمان_شروع_کنیم

#کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

شنیدیم و دیدیم راز جهان

بد و نیک را آشکار و نهان

هر آن کس که دارید رأی و خرد

بدانید کاین نیک و بد بگذرد

همی رفتنی‌ایم و گیتی سپنج

چرا باید این درد و اندوه و رنج

ز هر دست چیزی فراز آوریم

به دشمن سپاریم و خود بگذریم

نمانده کسی خود به گیتی دراز

که نامد مر او را به رفتن نیاز

بدانگه که خم گرددت یال و پشت

به جز باد چیزی نداری به مشت

که این روز بر هر کسی بگذرد

زمانه دم ما همی بشمرد

بکوشیدم و رنج بردم بسی

ندیدم که ایدر بماند کسی

...

از همان آغاز، انسان‌ها بدون اینکه بدانند یا بخواهند، به سه گروه تفکیک شدند: «سرمان‌ها» یا «مُغان»، خزانه‌داران و نگهبانان حکمت ازلی؛ «اشاوان‌ها»، نگهبانان و حافظان وضع موجود؛ و «انگراوان‌ها» که وظیفه‌شان تغییر وضعیت موجود بود.

هر کسی به یکی از این سه گروه تعلق دارد و مطابق آن نقش خودش را در تاریخ بازی می‌کند. انتخاب هم با خودش است؛ هر کسی، جایی در زندگی‌اش، مجبور می‌شود نقش خودش را انتخاب کند.چاره‌ای ندارد.

...

طاهره، از حالا تا پس از مرگ، اگر به من پناه می‌آوری، نه از بهر خودت باشد که از برای دیگران؛ نه از بهر خود بخواه که برای همسایه. آمده‌ام به پاسخ نیاز تو. لیک نیازی که از آن تو باشد، لکن برای تو نباشد. نمی‌توانم از رنجت در این جهان بکاهم. لیک می‌توانی از رنج همسایه‌ات بکاهی. دخترم، جز آنچه برای دیگران بخواهی، دعایی بر تو برآورده نخواهد شد.

»

#آرش_حجازی #رمان #کتاب #بخشی_از_کتاب

#معرفی_کتاب #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/ssn5n در اینستاگرام

«

فکر نمی‌کنم ما کور شدیم. فکر می‌کنم ما کور هستیم؛ کور، اما بینا. انسان‌های کوری که می‌توانند ببینند؛ اما نمی‌بینند.

به مرد کوری بگویید آزاد هستی. دری را که از دنیای خارج جدایش می‌کند باز کنید. بار دیگر به او می‌گوییم: آزادی، برو: و او نمی‌رود. همان‌جا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده؛ می‌ترسند؛ نمی‌دانند کجا بروند. واقعیت این است که زندگی دریک هزارتوی منطقی که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن، بدون مددِ یک دست راهنما یا قلاده‌ی یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب‌زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی‌خورد. چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله‌ها شود، نه راه‌های رسیدن به آنها.

»

#ژوزه_ساراماگو #مینو_مشیری

#کتاب #کتاب_خوب #کتابی_که_باید_خواند

#کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


#شهروند_خوب_پایه_گذار_شهر_خوب

وقتی حکومتمان را با ژاپن و سوئیس و فلان جا مقایسه می‌کنیم، خودمان را هم با ملتشان مقایسه می‌کنیم؟ ما هم مثل آنها حقوق شهروندی بین خودمان را رعایت می‌کنیم؟ برای کودکانمان در باب ادب و احترام و قدرت استدلال و روش برخورد با حواشیِ بی‌اهمیت الگوی مناسبی هستیم؟

وقتی خودمان آستانه‌ی تحمل پایینی داریم و با کوچکترین بهانه‌ای فحاشی می‌کنیم، وقتی خودمان مطالعه‌ی چندانی نداریم و با اطلاعات محدود در مورد سیاست و اقتصاد جهان نظر می‌دهیم، وقتی دایره‌ی منبع اطلاعاتیمان را به چند صفحه‌ی بی‌ریشه‌ی معرفی شده از طرف دوستان محدود می‌کنیم و اخبار درست یا نادرستش را بدون کوچکترین تحقیق و برای نشان دادن سطح بالای آگاهی خودمان دست به دست می‌چرخانیم ... چطور می‌توانیم بگوییم بهتر از مسئولین فعلی شرایط را درک می‌کنیم و راه حل سراغ داریم؟

فرزندان ما روزی جای این مسئولین خواهند نشست. نباید نگران بود؟

#نگران_آینده_باشیم

#به_خودمان_بیاییم #از_خودمان_شروع_کنیم

#کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم «

سی ویژگی کسانی که #کتاب نمی‌خوانند:

۱- خیلی راحت تحت تأثیر تبلیغات و Propaganda قرار می‌گیرند.

۲- حرف‌های تکراری می‌زنند.

۳- دایره‌ی واژگان آنها بسیار محدود است.

۴- خود را نمی‌شناسند.

۵- با هیجان و احساس زندگی می‌کنند.

۶- بخش استدلالی ذهن آنها تقریباً تعطیل است.

۷- استعداد پوپولیست شدن را پیدا می‌کنند.

۸- قوای عقلی آنها پرورش نیافته است.

۹- بر آن چه می‌گویند خیلی کنترل ندارند.

۱۰- گوش کردن به دیگران را نمی‌آموزند.

۱۱- مستعد پذیرش شایعات هستند.

۱۲- اهمیت متفاوت بودن انسان‌ها را کشف نمی‌کنند.

۱۳- مغز حالت سولفاته پیدا می‌کند.

۱۴- غلظت یادگیری آنها به شدت کاهش می‌یابد.

۱۵- فرصت فکر کردن در زندگی را از دست می‌دهند.

۱۶- با واژه‌ی «انتقاد» بیگانه‌اند.

۱۷- زمینه‌های تداوم اقتدارگرایی را فراهم می‌آورند.

۱۸- حرف‌های نسنجیده زیاد می‌زنند.

۱۹- منافع خود را به خوبی تشخیص نمی‌دهند.

۲۰- با واژه‌ی «مشورت» ناآشنا هستند.

۲۱- حکومت‌ها را خوشحال می‌کنند.

۲۲- باعث می‌شوند که نظام حزبی در یک کشور شکل نگیرد.

۲۳- زود عصبانی می‌شوند.

۲۴- از حقوق شهروندی خود و دیگران ناآگاه هستند.

۲۵- برای رشد فکری و شخصیتی، احساس نیاز نمی‌کنند.

۲۶- در همه‌ی زمینه‌ها اظهار نظر می‌کنند.

۲۷- راحت بر دیگران القاب می‌گذارند.

۲۸- تفاوت بین توهم و غیر توهم را نمی‌دانند.

۲۹- تعریف‌شان در خصوص زندگی از غرایز انسانی فراتر نمی‌رود.

۳۰- نمی‌دانند جهل چیست.

»

- #دکتر_محمود_سریع_القلم

#خندوانه #علی_میرمیرانی

پیوند کوتاه: drngz.ir/wIYEj در اینستاگرام

«

آدم از همان بچگی یاد می‌گیرد که برخورد پرخاشجویانه‌اش را توجیه کند. بچه‌ها خواهر یا برادر کوچکشان را می‌زنند. او می‌زند زیر گریه و آنها می‌گویند: «خودش شروع کرد! حقش بود!» بیشتر والدین این کار بچه‌ها را که خودشان را توجیه می‌کنند چندان مهم نمی‌شمارند که البته معمولا هم چندان مهم نیست. اما وقتی می‌فهمیم همین ساز و کار است که پایه‌ی رفتار دارودسته‌های زورگویی می‌شود که برای بچه‌های کوچک‌تر قلدری می‌کنند، کارفرمایانی که به کارمندانشان اجحاف می‌کنند، عشاقی که همدیگر را اذیت می‌کنند، پلیس‌هایی که مظنون را حتی پس از تسلیم شدنش کتک می‌زنند و سربازانی که به غیرنظامیان آزار می‌رسانند، قضیه جدی‌تر می‌شود. در تمامی این موارد دوری معیوب و تسلسلی فاسد به وجود می‌آید. پرخاشگری اول سبب توجیه کردن می‌شود. بعد توجیه کردن سبب پرخاشگری بیشتر.

»

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتاب_خوب

#کتابخوانی #کتابخونی

#کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/PMxNP در اینستاگرام

«

کسی که اهل عقل و اندیشه است، اهل طوفان است. اتفاقا اگر کسی اهل طوفان عقل نباشد، احتمالا در یک مرتبه‌ی نازل از عقل متوقف مانده است. به عنوان مثال، کسی که در منطق متوقف بماند، طوفان و لرزشی نخواهد داشت. همچنین کسی که در علوم و فنونی چون اقتصاد و سیاست و ریاضیات متوقف شود، تا پایان متوقف می‌ماند. در حالی که عقل دارای اطوار و مراحلی است که به حسب آنها موج می‌زند و در طوفان خویش، با امواج خویش بالاترین قله‌ها را فرا می‌گیرد. حافظ در جایی سخنی گفته است که با همین موضوع مرتبط است. حرف حافظ این است: چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم.

مومنین ظاهری نمی‌لرزند؛ بلکه محکم و راست می‌ایستند و می‌گویند: این است و جز این نیست! کسی که چون بید بر سر ایمان خویش می‌لرزد، از ایمان عادی حرف نمی‌زند؛ بلکه از ایمان معرفت‌اندیش حرف می‌زند که در طوفان معرفت گرفتار است. »

- استاد دکتر #ابراهیمی_دینانی در کتاب «شعاع شمس»

#عقل #اندیشه #فلسفه #حکمت

#این_است_راه_ما

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق بتفصیل در هر پیشه و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیر ذلک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند. زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند؛ یعنی که دل بِوِی آرام گیرد. پس بغیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی‌ست و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست؛ از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز بر او کوته شود و دَرین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

»

#حضرت_مولانا #فیه_ما_فیه

#این_است_راه_ما

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/fxaFi در اینستاگرام

«

از زندگی چه می‌خواهید؟ ممکن است بگویید همسری مهربان، کاری خوب و خانه‌ای زیبا. اما اینها صرفاً چیزهایی است که شما «در» زندگی می‌خواهید. وقتی می‌پرسم از زندگی چه می‌خواهید، منظورم کلی‌ترین معنای ممکن این پرسش است. سوالم مربوط به هدف‌هایی نیست که هر روز در آغاز فعالیت‌های روزانه در سر دارید. پرسشم مربوط به هدف اصلی شما در زندگی است. به عبارت دیگر، سوالم این است: در میان چیزهایی که در جستجویشان هستید، کدام‌یک برای شما از همه ارزشمندتر است؟»

«خیلی از ما اصلاً نمی‌دانیم هدف اصلی زندگی‌مان چیست. شاید بدانیم در هر دقیقه از زندگی یا هر دهه از عمرمان چه می‌خواهیم، اما هرگز درنگی نکرده‌ایم تا به هدف اصلی زندگی‌مان بیندیشیم. بدون فلسفه‌ای برای زندگی ممکن است بد زندگی کنیم. یعنی با وجود تمام سرگرمی‌های لذّت بخشی که داریم، ممکن است در آخر کار زندگی را با تلخکامی به پایان ببریم و وقتی در بستر مرگ افتاده‌ایم، ببینیم تنها فرصتمان برای زندگی را از دست داده‌ایم. ویلیام اروین با کاوش در فلسفه‌ی رواقیون باستان و با استفاده از تجربه‌های شخصی‌اش در مسیر رواقی زیستن، نشان می‌دهد چطور بینش‌ها و توصیه‌های عملی رواقیون می‌تواند به ما، آدم‌های دنیای امروز، کمک کند بهتر زندگی کنیم.

»

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

من دست به کاری می‌زنم که هرگز سابقه‌ای نداشته است و در آینده هم هیچ کس نخواهد توانست از آن تقلید کند. می‌خواهم مردی را با تمام خصوصیات حقیقی و طبیعی خود به همنوعانم نشان دهم؛ و این مرد، من خواهم بود.

تنها من. قلب خود را احساس می‌کنم و آدمیان را می‌شناسم. سرشت من به هیچ یک از کسانی که دیده‌ام نمی‌ماند و به خود اجازه می‌دهم که بپندارم در آفرینش با هیچ یک از دیگر آدمیان نیز همانندی ندارم. اگر از آنان برتر نیستم، دست کم با آنان تفاوت دارم. خوب یا بد بودن کار طبیعت در شکستن قالبی که گِل مرا در آن سرشته، امری است که تنها پس از خواندن نوشته‌ی من می‌توان درباره‌اش داوری کرد.

بانگ صور قیامت گو هرگاه که می‌خواهد برخیزد. خواهم آمد. این کتاب را به دست گرفته، در پیشگاه داور متعال حاضر خواهم شد و به آواز بلند خواهم گفت: این است آنچه کرده‌ام، آنچه اندیشیده‌ام و آنچه بوده‌ام. بد و نیک را با صراحتی یکسان بیان کرده‌ام. نه از بدی نکته‌ای را ناگفته گذاشته‌ام و نه چیزی بر نیکی افزوده‌ام؛ و اگر گاه پیرایه‌ای ناچیز بر سخن بسته‌ام، تنها و تنها برای پر کردن خلأیی بوده است که نقصان حافظه‌ام آن را پدید آورده بود. توانسته‌ام آنچه را که می‌دانستم ممکن است حقیقت داشته باشد، حقیقت بینگارم و نه هرگز آنچه را که می‌دانستم دروغ است. خود را بدان گونه که بودم نشان داده‌ام؛ پست و فرومایه، هرگاه چنان بوده‌ام و نیز خوب، بخشنده و بزرگوار، هرگاه چنان بوده‌ام. باطنم را بدانسان که تو خود آن را دیده‌ای، آشکار کرده‌ام. ای ذات ابدی، انبوه بی‌شمار همنوعانم را در پیرامونم جمع کن. باشد که به اعترافاتم گوش فرا دهند. باشد که از رذالت‌هایم به ناله درآیند. باشد که از مصیبت‌هایم شرمسار شوند. باشد که هر یک از آنان نیز با همین صداقت در پای سریر تو از مکنونات قلب خویش پرده بردارند و سپس تنها یکی از آنان، اگر شهامت آن را داشته باشد، بتواند به تو بگوید: من از این مرد بهتر بودم.

»

#اعترافات #ژان_ژاک_روسو

#زندگینامه

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/bNiUE در اینستاگرام

«

پیش از آن‌که اذان تمام شود، تصمیم گرفت نیت روزه کند. تا طلوع آفتاب در مسجد نشست. وقت درس بود. با عجله بیرون آمد. در حیاط مسجد با درویشی روبرو شد که چندی پیش در خانقاه اندرزش داده بود که «بر آتش درون خود هیمه باش، نه بر اجاق این دکانداران!»

یحیی از این تصادف بسیار خوشحال شد. دست شیخ را گرفت و او را به کناری برد. آهسته به او گفت:

- دستم به دامنت! یاری‌ام کن. طبیبم باش.

- تو خود طبیب خودی! هیچ‌کس نمی‌تواند طبیب کس دیگر باشد. نیازمند باش و تشنه؛ اما روی نیاز به سوی خود داشته باش و آب از کاریز درون خود بطلب. هرچه بخواهی در خانه داری. اگر رو به صحرا نهی عمر تلف کرده‌ای و چیزی به دست نخواهی آورد.

»

#شیخ_شهاب_الدین_سهروردی #شیخ_اشراق

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/IGjDm در اینستاگرام

«

تصور کنید در زمین فوتبال هیچ خطایی اتفاق نمی‌افتاد . آن وقت واژه‌ای به نام پنالتی، اخطار و اخراج هم معنا نداشت. اشک‌ها و لبخندها محو می‌شدند و زیبایی فوتبال هم رنگ می‌باخت. آدم‌ها شبیه ربات‌های برنامه‌ریزی شده‌ای بودند که وظیفه‌شان بردن بدون کوچک‌ترین اشتباه بود.

حالا تصور کنید در این جهان پهناور که هزاران زمین فوتبال را در خود جای داده، قرار می‌شد هیچ انسانی دچار خطا و اشتباه نشود؛ آیا جهان بهتری داشتیم؟ جنگ افروزی‌ها به پایان می‌رسید؟ جرم وجنایت از صحنه‌ی روزگار محو می‌شد؟ انسان‌ها با یکدیگر روابط بهتری برقرار می‌کردند؟ پاسخ به این پرسش‌ها و پیش‌بینی جهانی که هرگز تجربه‌اش نکرده‌ایم ، کار دشواری است. اما آن چه قابل پیش‌بینی است، آن است که هر چه بیشتر خطاهای خود را بشناسیم، رویکرد بهتری به زندگی خود خواهیم داشت. از آنجا که خطاهای بشری در طول حیاتش از الگوهای مشابهی پیروی می‌کنند، امکان شناختن آن‌ها نیز امری ممکن است.

رولف دوبلی در این کتاب می‌کوشد بر اساس مطالعات، تحقیقات و تجربیات شخصی‌اش، عمده‌ی این خطاها را شناسایی، بازخوانی و معرفی کند.

»

خوندن این کتاب فقط به خاطر ترجمه‌ی روان عادل فردوسی‌پور و همکاران یا فقط به خاطر موضوع اون که باعث می‌شه در تصمیم‌گیری دقت بیشتری داشته باشیم، توصیه نمی‌شه. توصیه می‌شه چون ۱۰۰ موضوع کلیدی تفکر شفاف در حدود ۳۰۰ صفحه نوشته بیان شده. به عبارتی، اگه حتی ۵ دقیقه وقت آزاد هم داشته باشید، می‌تونید حداقل یک بخش سه چهار صفحه‌ای رو مطالعه کنید.

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

از شما می‌خواهم به مدت سی روز، اصل عامل بودن را بیازمایید. فقط آن را امتحان کنید و ببینید چه پیش می‌آید. به مدت سی روز فقط در حلقه‌ی نفوذ خود کار کنید. تعهداتی کوچک را ایجاد و آنها را حفظ کنید. نور باشید، نه داور. الگو باشید، نه منتقد. بخشی از راه حل باشید، نه بخشی از مشکل.

هرگاه اشتباه می‌کنید، بی‌درنگ به آن اقرار و آن را تصحیح کنید و از آن بیاموزید. به حال و هوای ملامت و اتهام نیفتید. به اموری بپردازید که در اختیارتان قرار دارند: تلاش برای بهبود و بودن خودتان. ضعف‌های دیگران را به دیده‌ی شفقت بنگرید و نه اتهام. نکته این نیست که آنها چه می‌کنند یا چه باید بکنند. نکته این است که خودتان در برابر آن وضعیت یا کاری که باید بکنید، چه واکنشی را برگزیده‌اید.

هرگاه می‌اندیشید که مشکل بیرون از خودتان است، مکث کنید. زیرا خود آن اندیشه مشکل شماست.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

هرگاه یکی از افراد سرشناس، مهارت خود را با خواندن بیتی از یک شعر مبهم در یک مهمانی رسمی نشان می‌دهد، فردی آگاه و اهل تحقیق تلقی می‌شود. اما با خواندن یک فرمول ریاضی چندان نمی‌شود به این نتیجه رسید. حداکثر، می‌توان انتظار داشت که نگاه‌های دلسوزانه‌ای به او شود و او را «کتاب‌خوان‌ترین فرد این جمع» به حساب آورند.

...

در تصور ذهنی بیشتر ما، ریاضی‌دانان افرادی هستند که پای تخته سیاه با مشقت کار می‌کنند و در حالی که زیر لب غرولند می‌کنند، با سرعت، اعداد و نمادهای مبهم را پشت سر هم ردیف می‏‌کنند.

سرک کشیدن به دنیای واقعی ریاضی‌دانان، این کلیشه را برعکس می‌کند. بیشتر مردم از اینکه ریاضی‌دانان چه می‌کنند یا چگونه فکر می‌کنند اطلاع اندکی دارند و درک اینکه ببینیم چگونه ظاهر رازآلود و سرّی آنها در زندگی هر روزه‌ی ما کاربرد دارد، کمی مشکل است.

ریاضی جذابیت خاصی برای بیشتر افراد دارد. اکثر ما به سمت زیبایی ذاتی آن کشیده و مجذوب پیچیدگی آن می‌گردیم، ولی در بیشتر موارد مرعوب سخت بودن احتمالی آن می‌شویم.

حیات سرّی اعداد چشم‌های ما را به روی لذت‏‌های ریاضیات می‌گشاید و ما را با بخش غریب، ولی جذاب آن آشنا می‌کند. این کتاب با تقسیم ریاضیات به قسمت‌های متعدد، به جنبه‌ی مطبوع تاریخی ناشناخته، جذاب و وسیع آن نظر می‌افکند و پژوهشگران علم ریاضی را معرفی می‌کند؛ برخی از مهم‌ترین حدس و گمان‌های حل نشده را توضیح می‌دهد؛ و مسائل و معماهایی را که در حال حاضر حل شده‌اند، تشریح می‌نماید.

این کتاب شامل مجموعه‌ای از ۵۰ موضوع جالب و هیجان‏‌انگیز است و داستان‌ها و حکایت‌های سرگرم‌کننده‌ی فراوانی دارد.

حیات سرّی اعداد به ما نشان می‌دهد که چگونه ریاضیات واقعا در جنبه‌های گوناگون زندگی اثر می‌گذارد، از حقوق گرفته تا جغرافیا، از انتخابات تا گیاه‌شناسی؛ و ما با مطالعه‌ی آن، بر آن می‌شویم که شعف و لذتی را که ریاضی برای همه‌ی ما دارد، ستایش کنیم و ارج بنهیم. »

#ریاضیات_دوست_داشتنی

#ریاضیات #ریاضی

#عیدانه_کتاب

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/Kkyh5 در اینستاگرام

«

اگرچه هر چه رو نمودی آن‌چنان بودی، پیغامبر با آن چنان نظرِ تیزِ منوَّر و منوِّر فریاد نکردی که: «اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَاهِیَ» (حقیقت اشیا و موجودات را آن‌سان که هستند به من بنمای). خوب می‌نمایی و در حقیقت آن زشت است؛ زشت می‌نمایی و در حقیقت آن نغز است. پس به ما هر چیز را چنان نما که هست تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم.

اکنون رأی تو اگرچه خوب است و روشن است، از رای او بهتر نباشد. او چنین می‌گفت. اکنون تو نیز به هر تصوری و هر رأیی اعتماد مکن. تضرع می‌کن و ترسان می‌باش. مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسیر را به ارادت و رأی خود کرد که ما این ساعت که لشکرها می‌بریم، نمی‌باید که بر آن اعتماد کنیم و اگر شکسته شویم، در آن خوف و بیچاره‌گی هم ازو امید نباید برید.

»

#این_است_راه_ما

#سخن_بزرگان #مولانا

#بخشی_از_کتاب #معرفی_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

#عیدانه_کتاب

پیوند کوتاه: drngz.ir/18sYd در اینستاگرام

نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام. صاحب تبع و صاحب قبول؛ و از حلقهٔ بایزید هیچ غایب نبودی. همه سخن او شنیدی و با اصحاب او نشست کردی. یک روز بایزید را گفت: ای خواجه! امروز سی سال است تا صایم الدهرم و به شب در نمازم. چنانکه هیچ نمی‌خفتم و در خود از این علم که می‌گویی اثری نمی‌یابم، و تصدیق این علم می‌کنم، و دوست دارم این سخن را.

بایزید گفت: اگر سیصد سال به روز به روزه باشی و به شب به نماز، یکی ذره از این حدیث نیابی.

مرد گفت: چرا؟

گفت: از جهت اینکه تو محجوبی به نفس خویش.

مرد گفت: دوای این چیست‌؟

شیخ گفت: تو هرگز قبول نکنی.

گفت: کنم! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گویی.

شیخ گفت: این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و این جامه که داری برکش و ازار‌ی از گلیم بر میان بند و توبره پر جوز برگردن آویز و به بازار بیرون شو، و کودکان را جمع کن و بدیشان گوی هرکه مرا یکی سیلی می‌زند یک جوز بدو می‌دهم. همچنین در شهر می‌گرد، هرجا که تو را می‌شناسد آنجا رو، و علاج تو این است.

مرد این بشنود. گفت: سبحان الله لااله الا الله.

گفت: کافری اگر این کلمه بگوید مؤمن می‌شود. تو بدین کلمه گفتن مشرک شدی.

مرد گفت: چرا؟

شیخ گفت: از جهت آنکه خویشتن را بزرگ‌تر شمردی از آنکه این توان کرد. لاجرم مشرک گشتی. تو بزرگی نفس را این کلمه گفتی. نه تعظیم خدای را.

مرد گفت: این نتوانم کرد. چیزی دیگر فرمای.

گفت: علاج این است که گفتم.

مرد گفت: نتوانم کرد.

شیخ گفت: نه! من گفتم که نکنی و فرمان نبری.

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

خدا اغلب از انبیایش می‌خواهد از کوه بالا بروند تا با او صحبت کنند. همیشه فکر می‌کردم چرا؟ حالا می‌دانم: بر بلندا باشیم هر چیز دیگری را کوچک می‌بینیم. افتخار و اندوه ما معنایش را از دست می‌دهد. هر چیزی که به دست آورده‌ایم یا از دست داده‌ایم، همان پایین می‌ماند. از بالای کوه می‌بینی دنیا چه قدر بزرگ است و افق‌هایش چقدر وسیع.

»

- کوه پنجم، پائولو کوئلیو

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

هرگاه خودم را فرمانروای مطلق یک وضعیت تصور می‌کردم، چیزی رخ می‌داد و مرا پایین می‌کشید. از خودم می‌پرسیدم: چرا؟ آیا محکومم که همیشه تا نزدیکی پایان راه بروم، اما هرگز به خط پایان نرسم؟ آیا خدا اینقدر بی‌رحم است که اجازه می‌دهد تخل‌ها را در افق ببینم، اما از تشنگی در صحرا بمیرم؟

زمان درازی طول کشید که دریابم اصلا این چنین نیست. در زندگی اتفاقای رخ می‌دهد تا ما را به مسیر حقیقی افسانه‌ای شخصی‌مان بکشاند. اتفاقات دیگری رخ می‌دهد تا بتوانیم آنچه را آموخته‌ایم به کار ببریم و سر انجام اتفاقای رخ می‌دهد تا به ما بیاموزد.

»

- کوه پنجم، پائولو کوئلیو

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


«

یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده‌ام. خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نیست. و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی، هیچ نکرده باشی. همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی؛ چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنان است که هیچ نگزاردی.

پس آدمی درین عالم برای کاری آمده است، و مقصود آن است. چون آن نمی‌گزارد، پس هیچ نکرده باشد. إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

»

- فیه مافیه، جناب مولانا

داستان از پائولو کوئلیو

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/iZX7n در اینستاگرام

دعوت به #چالش_آخرین_کتاب_من رو با معرفی کتابی از استاد فرزانه دکتر #ابراهیمی_دینانی که در حال حاضر مشغول به مطالعه هستم، می‌پذیرم.

این چالش فرصتی‌ برای معرفی آخرین کتاب‌های مطالعه شده یا در حال مطالعه‌ست تا امکان آشنایی با تازه‌های نشر یا نوشته‌های بزرگ بیش از پیش فراهم شه. پس همه‌ی شما دوستان رو به این چالش دعوت می‌کنم.

#معرفی #کتاب #معرفی_کتاب

پ.ن: راستی از #طرح_تابستانه_کتاب و تخفیف ۲۰ تا ۲۵ درصدی در سراسر کشور خبر دارید؟

«

- چرا همواره «من» به جز «من» می‌اندیشد؟

علت این که «من» همواره به جز «من» می‌اندیشد، این است که دوست دارد از سوی جز «من» دیده شود. «من» اگر بدون جز «من» وجود داشته باشد، یک موجود بدون ارجاع خواهد بود و موجودِ بدون ارجاع، تهی و خشک و بی ثمر است. انسان اگر از سوی جز «من» دیده نشود و به خداوند نیز باور نداشته باشد که از سوی او دیده شود، در پوچی و بیهودگی فرو می‌رود و نمی‌تواند به زندگی خود ادامه دهد. بیشتر کسانی که خودکشی می‌کنند و به زندگی خود خاتمه می‌دهند، همان‌هایی هستند که احساس می‌کنند از سوی غیر خود دیده نمی‌شوند و به وجود حق تبارک و تعالی نیز باور ندارند تا این که او را شاهد و ناظر خود بدانند.

»

#بخشی_از_کتاب #کتاب_خوب #کتاب_خوب_بخوانیم

پیوند کوتاه: drngz.ir/1hS7c در اینستاگرام

نام:
راه ارتباط با شما:  (خصوصی)
متن پیام: