صحبت از دوران مدرسهی قدیما بود و اینکه برف تا زانو میبارید و تعطیل نمیشد یا تازه وقتی میرسیدیم مدرسه میگفتن تعطیلید.
اون صبحایی یادم افتاد که وقتی بیدار میشدیم میدیدیم هوای سرد سرد و پشت پنجره برفای درشت دارن میبارن و ... چه هیجانی داشت گوش دادن به رادیو تا آخرین لحظهی راه افتادن و امید به اینکه بگن تعطیلید.
یا مثلا اون روزایی که برف زیاد بود آقای ایرانی اجازه میداد قبل شروع کلاسا همه ده دقیقه برفبازی کنن و چه غوغایی به پا میشد از گلولههای برفی توی هوا.
یا مثلا وقتی کلاس تعطیل میشد به جای اینکه از مسیر عادی بریم با میثم و میریونس آل احمد و یوسف برنا از باغ خونهی قدیمی کنار مدرسه که یه تیکه از دیواراش ریخته بود قاچاقی میانبر میزدیم میرفتیم جلوی مقبرة الشعرا نیم ساعتم که شده فوتبال روی یخ میزدیم.
چقدر عجیبه که آدم وقتی کوچیکه دوست داره زودتر بزرگ شه و وقتی بزرگ میشه حسرت همون روزای مدرسه رو داره.

#کودکی