«

انسان در آغاز مرگ را نمی‌شناخت. تنها آنگاه که میوه‌ی ممنوع را به دهان گرفت، دریافت که خواهد مرد. گفته‌اند میوه‌ی ممنوع دانش بود. اما من می‌دیدم که همان مرگ بود. انسان چون خودش را برهنه دید، نتوانست باور کند که این طور بی‌سلاح و تسلیم است. و از همان آغاز، برهنه، اما نه تسلیم، در برابر مرگ ایستاد. پیش از آن اندیشه‌ای نداشت و پس از آن اندیشه‌اش جز مرگ نبود. انسان فریب خورده بود. مرگ را خورده بود! این بود که تمام توان و اندیشه‌اش را برای جستجوی راه گریز از مرگ، راه زندگی بی‌پایان، به کار گرفت. مرگ واداشتش که چنین ساز و برگ بسازد و تمدنی شکل دهد. او بود که شهوت زادن را در دل انسان نهاد. او جنگیدن برای ماندن را به انسان آموخت. مرگ مفهوم سود و زیان را به آدمی نشان داد. او کشتن را آسان نمایاند و با این همه خودش را در اندیشه‌ی انسان مجهول نگه داشت. چنین بود که انسان از تاریکی ترسید. برای او دیگر هیچ چیز وجود نداشت جز مرگ. شبحی مبهم از هستی‌اش شد که سراسر یک طناب بود. انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کرد، به هم می‌بست، بالا می‌کشید و دسته دسته یا تک تک، از قلبهاشان به آسمان می‌آویخت.

عمر جاوید آرزو شد؛ عشق شد؛ اسطوره شد؛ افسانه‌ی نامیرایان شد؛ خضر و الیاس شد؛ خدایان گوناگون را آفرید؛ اوزیریس شد؛ ادونیس شد؛ تموز شد؛ اوتناپیشتیم شد؛ کی‌خسرو شد؛ سه نطفه‌ی زرتشت شد؛ چشمه‌ی تاریکی شد.

مرگ خندید و ادامه داد: «چنین بود که فلسفه، زاده‌ی جفت ناهمگون دانش و تاریکی پدید آمد»

فیلسوفان آمدند و به نام‌ها و راه‌های گوناگون، زندگی بی‌مرگ را نوید دادند. بی‌خبر از این که «او» درون آنها بود و راهی برای گریز از درون نبود. زمان آن نیز رسید که فیلسوفان این را دریابند. بسیاری از آنان دیگر به مرگ حتی اندیشه هم نکردند. در گرداب فراموشی و تسلیم فرو رفتند و اما باز زاییدند و زاییدند.

- و چنین بود که از آغاز بشریت، اندیشه‌ی خود شما، به نام مرگ، در چنگال گرفته بودتان و نه بر مردگان که بر زندگان فرمان می‌راند. چرا که مرگ بر مردگان قدرتی ندارد.

نمی‌دانستم اگر انسان راز بی‌مرگی را دریابد، چه انگیزه‌ی دیگری برای زندگی خواهد داشت؟ برای بی‌مرگان دلم لرزید. من تنها در این سالیان کوتاه زندگی‌ام تنها بودم، آنان برای همه‌ی تاریخ!

«او» هرگز اندیشه فرمان روایی نداشت. نمی‌خواست محور تکامل انسان باشد. آن مرگ که بشر را چنین آشفته کرده بود، تنها یک کلام بود، نه مرگی که من هر دم کنارم می‌دیدم و چه سرزمینی است اندیشه‌ی آدمی. خودش می‌سازد، از ساخته‌اش می‌هراسد و خودش در برابرش سلاح می‌گیرد. شاید اگر چنین نبود، آدمی نبود.

»

#بخشی_از_کتاب

#کتاب #کتابخونی #کتاب_خوب

#کتاب_بخوانیم #کتاب_خوب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم


نام:
راه ارتباط با شما:  (خصوصی)
متن پیام: