«

حوالی سی تا چهل سالگی فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود! حالا می‌فهمم ...

چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه‌ی حال، بااهمیت‌تر از شادی، باارزش‌تر از تخیل، و در صدر همه، نفس‌هایی که نفهمیده دَم و بازدَم می‌شدند ...

حالا می‌فهمم استرس، تشویش، دلهره، ترس آزمون، ترس نتیجه، ترس کنکور، اضطراب سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره‌ی تنهایی، تردیدهای مستاصل‌کننده، نگرانی از غربت، وحشت از غریبی، غصه‌های عصر جمعه، اول مهر، چهارده فروردین، بیکاری ... هرگز نه ماندگار بودند، نه ارزش لحظه‌های هدررفته‌ام را داشتند.

حالا می‌فهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است. کلیه‌هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب‌های جمعه، روحم از تمام نگرانی‌هایم، زمانم از همه‌ی ناشناخته‌های آینده‌های نیامده‌ام، شادی‌ام از تمام لحظه‌های عبوسم و امیدم از همه‌ی یاس‌هایم باارزش‌تر بودند.

حالا می‌فهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل‌های دنیا را دارد.

»

- کامل قبادی، کانال تلگرام داستانک

#زندگی

پیوند کوتاه: drngz.ir/6cXrR در لینکدین

نام:
راه ارتباط با شما:  (خصوصی)
متن پیام: