دوران راهنمایی معلم ادبیات و تعلیمات اجتماعی ما بودن. از اون معلمای اهل مطالعه که دوست داشتن بقیه رو هم شریک حال خوبشون کنن، ولو پسر بچههای شرٓ و نابالغ راهنمایی.
نقطهی مقابل استاد مهرنگ دوست داشتنی (وجود نازکش آزردهی گزند مباد) که صحبت کردنشون لطیفتر از هر لطیفیه، استاد مقتدر مثل اسمشون حماسی صحبت میکردن و مقتدر! به قول استاد شهریار «هیکللی تولستوی بابا» اما «ساقاللی» نه! شاعر بودن اما اگه چشم غره میرفتن خشکت میزد.
از خیام و حافظ و سعدی تا ابتهاج و شهریار برامون میخوندن و میگفتن هر شعر و ضربالمثلی سر کلاس و بین صحبتام میگم یادداشت کنید؛ الانم اگه متوجه منظورشون نمیشید بزرگتر که شدید میفهمید. میگفتن هر کاری رو شروع کردید اولش بنویسید «همتم بدرقهی راه کن ای طایر قدس/ که دراز است ره مقصد و من نو سفرم»، شجاع باشید و یادتون باشه «موجیم که آسودگی ما عدم ماست / ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم» ...
این روزا اگر استاد همچنان به شغل معلمی مشغول بودن قطعا حکمشون اخراج بود و قطعا دوست داشتن وقتی از کلاس میرن بیرون همه روی میزاشون سربلند ایستاده باشن.

#معلم