زمان تشرف به عمرهی دانشجویی یه روحانی باحال اهل زنجان روحانی کاروانمون بود که انصافا با خُلق جمع دانشجویی همراه بود. یادمه یه بار آسانسور شلوغ بود، گفتیم حاجآقا با پلهها بریم؟ گفت بریم و چهارده طبقه رو یه تیکه با پله رفتیم بالا!
اولین بار سمت قبرستان بقیع رفتنی، حاجی گفت بچهها بیاید چند دقیقهای توی این گرما پابرهنه باشیم و ببینیم اسرای کربلا چی کشیدن. ما هم گفتیم یا علی و دمپایی از پا کندیم. دو سه قدم نشده همه شروع کردن این پا اون پا پریدن و در نهایت به رمپ سربالایی قبرستان نرسیده خود حاجی دمپایی رو انداخت پایین گفت بسه دیگه بچهها! همون ده ثانیه کافی بود تا زیر پامون کلا تاول بزنه.
این صحنه رو دیدم و یاد اون خاطرات افتادم و گفتم باز دم حاجی ما گرم که پا به پامون اومد، نه مثل این بزرگواران خودشون سایه باشن و به خلق خدا بگن زیر تیغ آفتاب حال و هوای عاشورا رو تجربه کنید!
بعله، #حاجی_گرینوف داشتیم تا حاجی گرینوف. #یا_حسین گفتن کجا و #با_حسین بودن کجا.
