«

در کودکی به گوشم خواندند که مردم جهان دو گروه هستند: خوب‌ها و بدها! من هم مانند بیشتر کودکان سعی کردم تا صفات خوبم را نشان دهم و صفات بدم را بپوشانم. به شدت مایل بودم که خود را از همه‌ی آن بخش‌های وجودم که مورد پذیرش مادر، پدر، خواهر و برادرم نبودند، خلاص کنم. بزرگ‌تر که شدم، افراد بیشتری با آرا و عقاید دیگری به زندگی‌ام وارد شدند و در ارتباط با آنها متوجه شدم که باید بخش‌های بیشتری از خودم را پنهان کنم.

آرزو داشتم هیچگونه کاستی نداشته باشم تا همه دوستم بدارند. در نتیجه هنگامی که مسواک نمی‌زدم، زیاد شیرینی می‌خوردم و یا خواهرم را کتک می‌زدم، دروغ می‌گفتم! هنگامی که سه چهار ساله شدم، دیگر حتی متوجه نبودم که دروغ می‌گویم، چون به خودم هم دروغ می‌گفتم! به من می‌گفتند: «عصبانی نباش، خودخواه نباش، بدجنس نباش، زیاده‌خواه نباش!» به این ترتیب پیام «نباش» در اعماق وجودم نقش بست. به تدریج به این باور رسیدم که شخص بدی هستم. زیرا گاهی اوقات بدجنس بودم، گاهی خشمگین می‌شدم و گاه همه‌ی شیرینی‌ها را برای خودم می‌خواستم. اندک اندک معتقد شدم که برای زندگی در این جهان و بودن در کنار خانواده‌ام باید از شرّ این وسوسه‌ها خلاص کنم و همین کار را کردم. به تدریج چنان این خواهش‌ها را به اعماق آگاهی‌ام راندم که وجود آنها را به کلی فراموش کردم. این ویژگی‌های «بد» به سایه‌ی من تبدیل شدند.

در کنار این به اصطلاح ویژگی‌های بد، همه‌ی حالات مثبتی را که نقطه‌ی مقابل آن‌ها بودند نیز در خود دفن کرده بودم. برای نمونه، آن‌قدر وقت صرف پنهان نمودن زشتی خودم می‌کردم که به هیچ وجه نمی‌توانستم زیبایی‌ام را ببینم و یا هیچ‌گاه نمی‌توانسنم از بخشندگی خود احساس لذت کنم، چون آن را نقابی بر زیاده‌خواهی‌ام می‌دانستم. درباره‌ی خودم به دیگران دروغ می‌گفتم و درباره‌ی توانایی‌هایم به خودم دروغ می‌گفتم. خلاصه تماسم به کلی با خودم قطع شده بود.

ما همگی آرزو داریم الوهیت خود را شکوفا کنیم، اما فراموش کرده‌ایم که هر بذری برای رشد و نمو نیاز به خاک حاصلخیز دارد. آن خاک حاصلخیز و مکان مناسب، درون ما و در سایه‌ی ما قرار دارد. باید این مکان را بپذیریم، دوست بداریم و به آن توجه کنیم تا گل‌های وجودمان شکوفا شوند.

»

#کتاب_بخوانیم #بخشی_از_کتاب #کتاب_هدیه_بدهیم


نام:
راه ارتباط با شما:  (خصوصی)
متن پیام: