اینکه هر شب وقت خواب به این فکر کنم: شاید مثل اهالی بم صبح فردا رو نبینم، سخت به نظر میرسه.
حالتی رو تصور میکنم که بفهمم یه بیماری پیچیده مثل سرطان سراغم اومده که تهش معلوم نیست. ممکنه فقط شش ماه فرصت داشته باشم، یا چهار سال بی سر و صدا کارشو بکنه و یهو … و شاید هم تا آخر کاری از پیش نبره.
اونوقت فکر کردن به بعضی چیزا خندهدار به نظر میرسه؛ ولو چیزی باشه که مربوط به همین یه ساعت دیگه هست و نه مثلاً ده سال دیگه که به نظر زنده بودنم ناممکنتره.
سعی میکنم برنامهریزی مرتبتری داشته باشم؛ به این فکر کنم که اگه شش ماه دیگه وقت رفتن بود، دوست دارم کجا باشم و اگه چهار سال دیگه قابل تمدید بود، کجا و اگه ...
سعی میکنم الکی و سر هیچ و پوچ به خودم و دیگران سخت نگیرم؛ انتظار بیجا نداشته باشم و انتظارات معقول دیگران از خودم رو تا حد ممکن برآورده کنم؛ پسر خوبی باشم، برادر خوبی باشم، معلم خوبی باشم، دوست خوب … الکی کسی رو از خودم نرنجونم و تا میتونم شادی به همه هدیه بدم.
تلاشم رو میکنم لحظات باقیمونده رو پربارتر از چیزی که گذشت بگذرونم و اجازه ندم فکر و خیال واهی و حواشی کمارزش زندگی روزمره، منو از رسالتی که بر گردن دارم - در مقام عضو خانواده، عضو علمی دانشگاه، عضو تیم کاری، ارتباطات دوستی و … - دور کنه.
مٙخلٙص کلام اینکه قشنگتر زندگی میکنم.
پروفسور #مریم_میرزاخانی از همون اوّلِ اوّل و مستقل از جریان بیماری، اینطور #پربار و #باشکوه زندگی کردن.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
#این_است_راه_ما
