«
توما به دیوار کثیف حیاط نگاه میکرد و نمیدانست که این حال، احساس عصبی زودگذر است یا عشق؟ و در این شرایط که یک مرد واقعی میداند چگونه سریع تصمیم بگیرد، توما از شک و دودلی خود شرمسار بود. این تردید زیباترین لحظهی عمرش را از هر معنایی تهی میساخت. توما خود را سخت سرزنش میکرد، اما سرانجام دریافت که شک و تردید امری کاملا طبیعی است: آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد، آگاهی ندارد. زیرا زندگی یک بار بیشتر نیست و نمیتوان آن را با زندگیهای گذشته مقایسه کرد و یا در آینده اصلاح نمود.
- با ترزا بودن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیلهای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد. زیرا هیچ مقایسهای امکانپذیر نیست. در زندگی با همهچیز برای نخستینبار برخورد میکنیم. مثل هنرپیشهای که بدون تمرین وارد صحنه شود.
ماجراهای عشقشان را مرور کرد. هفت سال پیش «اتفاقاً» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن زندگی میکرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آنجا خوانده شد. اما رئیس بخش «اتفاقاً» از بیماری سیاتیک رنج میبرد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمانخانهی شهر، او «اتفاقاً» به هتلی رفت که ترزا در آن کار میکرد. قبل از حرکت «اتفاقاً» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «اتفاقاً» وقت کارش بود و «اتفاقاً» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» ششگانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند. گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمیرفت.
توما از فکر این که برخورد او با ترزا نتیجهی شش اتفاق نامحتمل بوده است دچار پریشانی شد. اما برعکس، آیا یک رویداد هر چه بیشتر اتفاقی باشد، مهمتر و پرمعناتر نیست؟ فقط «اتفاق» است که آن را میتوان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرورت روی میدهد، آن چه که انتظارش میرود و روزانه تکرار میشود، چیزی ساکت و خاموش است. تنها «اتفاق» سخنگو است و همه میکوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند؛ همانگنه که کولیها - در ته یک فنجان برای اشکالی که اثر قهوه به جای گذارده است - تعبیراتی میتراشند.
»
#کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم #معرفی_کتاب #بخشی_از_کتاب #کتاب
